اگر آن روزهای سخت که گذشته باز آوار شده بود روی سرم، آن روزها که همهچیز تف سربالا بود برای کلمههایم، اشکهایم، برای فرار کردنم از نگاه دیگران، از درددل کردن با آدمها... تو نبودی با آن نگاه نگرانت، تو نبودی و آن غول آهنی نبود تا مرا ببرد اتوبانها را گریه کنم و صد بار آآن آهنگ ترکی که هر بار هم گوشش کنم و در حالی هم که باشم گریهام میاندازد، را بزنم از اول و اشکهایم تمام نشود و تو در سکوت وقتی به انتهای اتوبان میرسیدیم ،جوری که حواس اشکها پرت نشود، فرمان غول آهنی را آرام میچرخاندی تا من و چشمهایم خالی نشدهاند از اشک ،ما به خانهمان نرسیم، مثل کلاغها، که کاش هیچوقت به خانههایشان نمیرسیدند اگر قصهها این همه قرار بود تلخ باشند ... من چه میکردم؟ من چه میکردم آن روزها که تو رفتی؟