زخم گران همی کشم زخم بزن که من خوشمزخم گران همی کشم زخم بزن که من خوشم
بعد از نقاشی وقتی کار نقاشها تموم میشه و اتاق رو بهت تحویل میدن. وقتشه که مرتبش کنی و وسایلت رو از نو بچینی. واسه پنجره پردهی جدید بخری و لکههای به جا مونده از قلم نقاش رو لکهگیری کنی، بعضی از قابهات رو دوباره به دیوار بزنی. وقتی به دیوار نگاه میکنی به جای سابق تابلوهات، میبینی جای میخِ قبلی هنوز روی دیواره. نقاش کارش رو خوب انجام داده، دیوارِ اتاق رو بتونه کرده و جای میخ رو تقریبا محو کرده طوری که یه تازه وارد اصلا متوجه نمیشه روی دیوارِ تازه رنگ شده چند تا جای کهنهی میخ هست. اما خب تو که یادت مونده اونجا قبلا یه تابلو بوده و بودنش دیوار رو زخمدار کرده، تو که میدونی بعضی زخمها بتونه بردار نیستن...
خوب بود این مردم دانههای دلشان پیدا بودلوله کشی شوفاژها رو باید از رو میآوردیم. دو ماه مونده بود به عید که دیدیم پارکتها باد کردن و به قول بابا شکم دادن. کم کم دیوارا نم کشیدن و .. خب نمای ظاهری خونه رو ریختن به هم. بماند که دوماه آخر سال رو با بخاری برقی سرکردیم و گاهی هم از سرما روی هم روی هم لباس میپوشیدیم. خب یه چند روزی هست که لولههای سفید پلاستیکی- اسم تخصصیش رو نمیدونم- جای لولههای پنهانِ خرابکار رو گرفتن. درسته که مثلِ یه بخیه روی زخم دیوار کشیده شدن. اما خب دیگه همهی پیدا و پنهانشون معلومه. میشه که دیگه خرابیها و زخمهای گذشته رو نداشته باشن. یا اگر داشته باشن زودتر دیده بشن و جلوشون رو گرفت.M1:38 PM + |
Saturday, September 12, 2009
یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهایی استبلند میشوم از خاطراتم. تنم نقش خاطرات گرفته. رد تمام تاریخها و دستخطها، امضاها و شاعرانگیها، رد تمبرها و مهرهای پستخانه. تنم درد میکند. غلت میزنم به شانهی چپ، اینجا جای همان چند پاکتنامهی توست. همان چند جمله دلتنگی. من خوبم تو چطوری، و اینجا امروز باران آمد، و ... میدانم دستت به نوشتن نمیرود. قرارمان را میدانم.... غلت میزنم به شانهی راست، اینجا جای همان یک نامهی توست که هنوز نگهش داشتم از بین آن همه نشانه فقط همین یکی.... هر بار از خودم میدزدمش. از لابلای دور ریختنیهای باید. از بین کارت تبریکها و دفترچههای رنگییه تا نیمه پر. خودم را به ندیدنش میزنم. دلداری میدهم که خب حواسم نیست و بعدش دیگرگم شده. اما کلک نمیخورم از خودم، تو در ثانیههای آخرِ بستن کیسهی سیاه نجات پیدا میکنی و باز قهرمانِ نامههایی، قهرمانِ دستخطها...
پیش هم نشستیم. به موازات هم. یعنی هم میتونیم کنار هم نشسته باشیم هم میتونیم روبروی هم. کسی روی شونههای دیگری سوار نیست. یه نخ سیگار از توی کیفت در مییاری و روشنش میکنی. بهت میگم، آخرش که شد بده به من. سرت رو توی هوا تکون میدی که یعنی، اوهوم باشه یادم میمونه. همینطور که داری آروم بازدمت رو بیرون میدی، ازم میپرسی خیلی وقته میدونی نه؟ بعد بلند بلند جواب خودت رو میدی، چرا نفهمیدم بیخودی نیست که این همه حواست هست به من، وقتایی که باید هستی و وقتایی که نباید غیب میشی... آره میدونستی همش رو... میگم اوهوم. نگاهت بر میگرده سمت من و با خنده میگی، چه خری که تو هستی! سیگارت داره تموم میشه. میگیریش طرف من. میگی بگیر، آخرشه. دستم و مییارم نزدیک و ازت میگیرمش. با خنده میگم چقدرم که خیسش کردی! از جات بلندمیشی و یه جوری که منم بشنوم میگی، چه روزها که میشد یه نخ سیگارمون رو با هم بکشیم. چه روزها که باید کنار هم بودیم...