سی پاره به کف در چله شدی، سی پاره منم ترک چله کن
سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن
نوشته بودی" با من صنما دل یکدله کن، گر سر ننهم آنگه گله کن " و من با خودم فکر میکردم بعد اینهمه سال هیچوقت این همه یکدله نبودم که الان به تو.. فکر میکردم باید بذارم تا تو بدونی از یکدلی من.خیلی دیر بود...
در حسرت فردای تو
تقویمم رو پر میکنم
مامان نیست.دارم ناهار درست میکنم. به خیالم لیلا رو تتمیع میکنم، حالا که دارم به جای ماکارونی، لازانیا درست میکنم پس بیااا خونمون. لازانیاها دارن توی قابلمه قلقل میخورن. دلم میجوشه. نشد برای تو غذا درست کنم... شاید نمکگیر میشدی، این همه ترکم نمیکردی...
کلاغها نام تو را صدا میزنند.
من خواب میبینم یا آنها فالگیر شدهاند؟
توی جاده، هی به خودم میگم آروم بگیر، آرومبگیر! اما هر چی خیالِ توست هوارِ برگای پاییزِ درختاست به دلِ من.. با هم سفر نرفتیم. توی جاده سرم رو نذاشتم روی پات و چشمام رو نبستم که تو نتونی دنده عوض بکنی و منو غلغلک بدی که پاشم تا بتونی دنده رو عوض کنی ...
"چکار کنم بتواند بماند، نرود.فقط نرود."
دایی رو از توی مانیتور نشون میدن که توی بخش آیسییو خوابیده و چشماش بستهاست. مامان آروم گریه میکنه و میگه، چشم های آبیش از زیر پلکهای نازکش معلومه...
...دلم فریاد، جیغ، دلم مردن میخواد!
ان الله غفور رحیم
"مریم. خستگی آدمو وادار میکنه که دور یه دایرهای هی بچرخه.. و هی بلندبلند فکر کنه و اگه نتونه راس راسکی.. تو ذهنش گریه کنه. بیا بیرون از این دایره.
یه وقتی میخواستم بنویسم از آدمی که یه عمر در انتظار شادی زندگیش، غمگین زندگی کرد.
قصهی ترسناکی بود. ترسیدم از نوشتنش..
مریم جانم، یه چیزی رو حجت بگیر برای دل عزیز خستهت.."
سر نذاشتی، می دونم دیر بود. به وقت نبود.
*بخش آخر چند خطی از نامهی نگرانِ دوست.
M
1:05 PM +