خدایااا! یه معجزه"خدایا! یه معجزه. برای من هم یه معجزه بفرست … مثل ابراهیم … شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه … یه چرخش، یه جهش … یه این طرفی، یه اون طرفی.."
...
اگر آن کاج تنهای کنار پنجرهات کمی بلندتر بود، کمی به راست خمیدهتر، روزنهای نبود تا از آن به انتظار معجزهای بمانم. وگرنه تمام پنجرههای بستهی این شهر مرا به گریه میاندازند.
کاش تمام حرفها شعر تو بودکاش تمام حرفها شعر تو بود
نشستی برام شعر میخونی. من فقط نگاهت میکنم. تموم که میشه میپرسی چطور بود؟ من اصلا نشنیده بودم کلمههات رو. میدی دستم تا خودم بخونم. سر در نمییارم از خیلیجاهاش. گمون میکنم باید هر کلمهای که مییاد بهونهای داشته باشه. دلم میخواد بدونم بهونهها رو .. تو طفره میری، من بیخیال میشم که هیچوقت اهل زیادی اصرار کردن نبودم. یاد قدیما میافتم که شعرهات رو میفهمیدم و این همه با من غریبه نبودن ...
دلم میخواد دستات و بگیرم و ازت بخوام که بمونی کنارم، که بذاری باشیم تا هر چقدر که شد. شجاع شدم باتو. منِ حرف نزن. منِ همیشه دیر رسیده .. دستت رو میگیرم و حرف میزنم. میخوام که بذاری ...
میگم مردن بلدم. یک بار مردنم رو دیدم. دوباره مردن رو هم تااب مییارم. بلدم بعد از ماهها از جام بلند بشم و دوباره زندگی- زندگی؟ اگر گذر روزها اسمش زندگی باشه- کنم. میگم آااخر آااخرش مردنه دیگه!؟ گریه میکنی که عذابم نده ... من دیگه حرف نمیزنم که عذابت رو نمیخوام....
مراقب انگشتات باش- انگشتات بوی بیسکوئیت میده هنوز؟- تا دوباره لای پنجره گیر نکنه. پشت پنجرهها همیشه چشمی منتظر نیست. خیالت راحت. پنجره رو آروم ببند. پرده رو کنار نزن.
...
فقط دو نامه. یکی 4 خط. یکی 10 خط. من اما کتابی 100 صفحهای میخوانمش.M11:56 AM + |
Saturday, March 27, 2010
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست، تو بکش که تا نیافتد دگرم به شب گذاریسحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست، تو بکش که تا نیافتد دگرم به شب گذاری
توی راهها هر آهنگی میتونه ببرتت ته دریا و مدتها نگهت داره. اونقدر که نفست بند بیاد و با یه آااه عمیق باز برگردی روی آب. توی راهها میتونی خیال کنی توی یکی از اون کلبههای دور جنگلی کنار آتیش نشستی و پاهات و دراز کردی و چاییت رو مزهمزه میکنی و خیالت راحته که از همه دوری و انتخاب کردی که همدم تنهایی باشی . توی راهها دلت میخواد تو راننده باشی و هیچکییه دیگه هم کنارت نباشه. به علت لغزنده بودن زمین و مه فراوون، فرمون خودش رها شده و پرت شدی توی مهها و هیچوقت هم کسی پیدات نکنه...
تهران. شهری که دوستش داشتم و دارم؟ شهری شده که توش بغضها برمیگردن. شهرییه که دلتنگترم میکنه. شهرییه که همهی اتوبانهاش به خیابون تو ختم میشه. شهری که میتونم به هزار و یک دلیل دیگه دوستش نداشته باشم و شهری که به همون دلیلها باز دوستش داشته باشم. شهری که ترک کردنش همیشه محال بوده و اینروزها به رها کردنش فکر میکنم. شهرم، شهرییه که بی تو مرا حبس میشود...M12:43 PM + |
Saturday, March 20, 2010
سقفى دارد شادكامىخلاصه بهارى ديگر بى حضور تو از راه مىرسد، ...
و آنچه كه زيبا نيست زندگى نيست روزگار است، ...
سقفى دارد شادكامى كف ناكامى ناپديد است.
بهار، بهار است، و بر سرِ سبز كردن شاخهها نيست برف، برف است، هواى شكستن شاخههاى درخت را ندارد برگ را، به تمنا، نمىشود از ريزش باز داشت با فصلهاى سال همسفر شو، سقفى دارد بهار كف يخبندانها ناپديد است. ...
دستى براى نوازش و زانوئى براى رسيدن اگر مانده است با خود مهربان باش...
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر دانی بگومرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر دانی بگو
بغلم میکنی. بلدی منو وقتی بغض دارم. سرم رو میذارم روی شونههات. بیکه حرفی بزنم. سرم رو میگیری توی بغلت... از این درد، از این تجربهی دوباره، با تو نمیتونم حرفی بزنم... فقط یادم میافته چقدر دلم برای شونههات تنگ بود .. خیلی تنگ ...
آرتین رو بغل میکنم و ساعتها باهاش راه میرم... سرش رو می چسبونه به صورتم و گوشش کنار لبهامه .. میبوسمش. آروم باهاش حرف میزنم از تو .. روبروی آینه نگهش میدارم و توی چشماش نگاه میکنم که داره منو مهربون نگاه میکنه .. که یعنی ادامه بده من گوشم با توست .. پشت گردنش رو می بوسم .. پشت گردنش خیس میشه از اشک.... ...
دلم میخواست نگذاری از تو بروم. دلم میخواست نگذارم از من بروی. دلم...
جنگیدن بلد نیستم. بلد بودم زمانی انگار که برای خواستنهام بجنگم تا آخر.. اما این روزها تنها بلدم رها کنم. میترسم از دوباره درد کشیدن. دوباره پوست انداختن. به رگهای آبی رسیده این دوباره بلند شدنها، نازک شدنها. میترسم اینبار تاب نیارم. میترسم بجنگم و ببازم. ترسوام؟ اوهوم، هستم... قماردیگر؟ چند بار که درد به استخونات برسه دیگه هوس قمار هم نمیکنی. بغل میکنی تنهاییت رو، میری واسه خودت یه گوشه دور شدنها رو نگاه میکنی. اشک هم؟ این روزهاچراغای ماشینا هممش ستاره میشن ... ستارههایی با نورهای کش دار و بلند. خب این روزها کمی مرهمه ... ....
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست. آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست.
دلم جان سپردن میخواست اصلا با تو، توی همون بحری که "هیچش کناره نیست"... دلم میخواست میتونستم دستای تو رو بگیرم بهت بگم بیا نترسیم، تا تهش باهات مییام. اما این سوال کردنهای تو"مریم من چی کار کنم؟". یادم مییارن که تنهایی باید تاب بیارم. غرق شدن جراتی میخواد که من ندارم. ....
ته نامههات نوشتی: مراقب خودت باش عزیزم...فکر میکردم چشمات چشمهامو بلدن جانِ دل...M10:30 AM + |
نه گریز است مرا از تو نه امکان گریز، چاره صبراست که هم دردی و هم درمانینه گریز است مرا از تو نه امکان گریز چاره صبراست که هم دردی و هم درمانی
گریه داشتم، بغض راه گلوم رو بسته بود. زنگ زدم به تو. سلام که کردم خودت فهمیدی اینور چه خبره. هیچی نگفتم. هیچی نگفتی. فقط آروم گفتی، دارم مییام دیگه...
وابستگی در من بسته شده. لابهلای زخمهایی که از وابریدن آدمها از بستگیهاشون به دلم مونده. حرفی نمیزنم از این که بستهی آدمی شدم.نمیخوام دستوپاش- دلش- لابهلای نخهای نامرئییه وابستگی گیر کنه تا بتونه وقتش که شد دلبکنه و بره. اما گاهی حرف لازم نیست....
میتوانم عبور کنم از تو همچو ردپایی که در برف میتوانم ذوب شوم در تو. تمام زمین دو راهی پیچیدهای ست پر از علامت ممنوع و هیچ نقشهای مرا به راه نبرده است همیشه اشتباه میکنم و آن سوی هر دو راهی ساده تکههای سرنوشت مرا باد میبرد .
چند نقطه و ابتدای اين شعر را باد برده استچند نقطه و ابتدای اين شعر را باد برده است
گاهی بیشتر از دو نقطه ستاره باش. کلمه باش. شعر باش. اتفاقِ کوچکِ روزانهات باش. شب بهخیر باش. دوستت دارم باش. قهر باش اصلا! فقط همهی چیزی باش که پشتِ دو نقطه ستارهت پنهان میکنی. من دلم برای از تو خواندن، از تو شنیدن تندتند تنگ میشود. با من حرف بزن از پشتِ دو نقطه ستارهات. اصلا بیا و پشتِ دو نقطه ستارهها، چند نقطه بگذار. من کودک میشوم و باور میکنم که ...:* یعنی: "چند نقطه و ابتدای اين شعر را باد برده است".M1:05 PM + |
Tuesday, March 02, 2010
دریای چشمم یکنفس خالی مباد از گوهرت دریای چشمم یکنفس خالی مباد از گوهرت
میرم ردیف آخر اتوبوس میشینم. کیسهی بزرگی که همراهمه بغل میکنم که یکوقت با ترمزهای اتوبوس از دستم نیافته. کنارم دو تا دختر نشستن که دارن از خریدهای عید و اینکه فلان جا کفش دیدم این قیمت، و بهمان جا پالتو دیدم حراج بوده و ... گوشم نمیشنوه دیگه، از پنجره بیرون رو نگاه میکنم. این گریهی لعنتی از من نمیگذره ... کافه سارا، تار، چهارراه طالقانی، تار، نون باگتی، تار، ... ایستگاه آخره. همینطور صورتم رو رو به پنجره نگه میدارم و کیسهام رو محکمتر بغل میکنم. آخرین نفری هستم که از اتوبوس پیاده میشم در حالی که دوتا پنجاه تومنی نو میدم دست راننده که بهم لبخند میزنه. با لبخند راننده از خطکشی عابر پیاده رد میشم. با لبخند راننده میرسم خونه. توی اتاقمم، دیگه لبخند راننده محو شده. منم و کیسهی بزرگ. بازش میکنم و نصبش میکنم . گریه دارم هنوز. چرا هیچ چیز منو خوشحال نمیکنه؟ چرا حتی چیزایی که دلم میخواسته داشته باشم و بعدش که داشتم هم لبخند دارم نمیکنن؟ دوستی میگه، زمانش شاید گذشته. یعنی یه چیزی رو زمانی دلت خیلی میخواسته. هیچ حرکتی نکردی برای داشتنش یا نشده. بعدش که یه مدتی گذشته و خواستی حرکتی بکنی و امکان داشتنش برات فراهم شده دیگه اون شوقِ به وقتش داشتن رو نداری... نمیدونم ... اما میتونم بفهمم تو منو به وقتش نداشتی و حالا .... دارم دیویدی گروه شمس رو میبینم توی مانیتور جدید. مامان مییاد پیشم و با ذوق و شوق میگه مبارکه. من اشک دارم فقط...M11:40 AM + |