مردمان، تنها میبینند که ما
در آتش میافتیم، اما خندان بیرون میآییم
نسیم دریا دیگه نسیم نیست. بادییه که با حرکت کشتی شدیدتر شده. مرغهای دریایی همراهمون از جزیره راه افتادن و از توی دستِ مسافرها نون و شیرینی برمیدارن. آفتاب مستقیم به سر و صورتم میخوره. کلاهِ ژاکتم رو میکشم روی سرم و خودم رو توی ژاکتم قایم میکنم. توی دلم میگم، باز هم این خورشید لعنتی...
کنارم نشسته و آروم میگه، نگران نباش فرشتهی مراقبِ روی شونهات حواسش هست.. یهکم بعد مسیر کشتی عوض میشه. نور خورشید حالا دیگه افتاده سمتِ دیگهی عرشه و از من دور شده...
خورشید داره غروب میکنه و توی دریا گم میشه. خوراکی مسافرا تموم شده، اما مرغهای دریایی تا ساحل همراهمون مییان.