آب دیگر هزار پا گذشته از سر خوابم
جهنم بیداریام ای کاش
خوابی بود
و تو آرام آرام
بیدارم میکردی و میگفتی
رؤیا رؤیا
تمام آبهای روان
ارزانی آتشت
قطرهای بنوش
بیدارم نمیکنی؟
آب
دیگر هزار پا گذشته از سر خوابم.
رویا زرین
M
12:09 PM +
این که من میکشم درد بیتو بودن نیست تاوانِ با تو بودن است
این که من میکشم درد بیتو بودن نیست
تاوانِ با تو بودن است
به سرم دست میکشم و به هراس از روزهایی که قرار است بیاید فکر میکنم. به سرخی پوستِ ملتهبی که بیدرمان مانده. میماند؟ فکر میکنم من آدمِ تاوان پس بدهای شدهام انگار. یعنی فکر میکنم اگر امروز انگشتِ کوچکِ پای راستم به پایهی صندلی خورد، لابد صبح باید شارژر موبایلم رو به همکاری که دلِ خوشی ازش ندارم میدادم و ندادم و حالا .. خب انگشتِ کوچکِ پای راست دردش زود خوب میشود و همکارم هم لابد یادش میرود من شارژرم را بهش ندادم و دفعه بعد حتما همراهم باشد بهش خواهم داد. اما دردهایی هستند که تمامی ندارند. یعنی دردهای ماندگاری میشوند که هر لحظه و هر آینه تو را به خود میخوانند! بعد تو فکر میکنی این تاوانِ کدام اشتباه، کدام پشتِگوش انداختن، کدام دلشکستن، ندیدن و رد شدن است، که این همه از من توان میبرد. اینهمه مرابههم ریخته و بیامید کرده؟ جوابی پیدا نمیکنم. اینکه جوابی پیدا نمیکنم اتفاق خوبیست؟خب شاید. اما کاش پیدا کنم...
عنوان از نوشتههای قدیمی و خاطرهدار قاصدک* است.
M
11:06 AM +
خیالِ کودکانه
دمم را به دمت گره میزنم
هومم...
خیالِ کودکانهای بود
بگذریم.
M
1:02 PM +
این فقط یک شعار قشنگ است اگرفردا و فرداها کنارم نمانی
داشتم فکر میکردم که اولین بار این جملهی، نترسید.نترسید. ما همه با هم هستیم را روز راهپیمایی میلیونی آزادی بعد از شنیدن صدای اولین شلیکهای این روزاهای پر از گلوله، وقتی دستِ دوستی توی دستم بود و با هم میدویدیم. شنیدم. به خاطر سپردم و باورش کردم.
به فردا فکر میکنم که دلم میخواهد نظارهگرانِ خاموش نباشیم وقتی یک نفر از ما را برادرِ هموطنِ ضدشورش زیر مشت و باتوم گرفته. همین 18 تیری که گذشت، همین پنجشنبهی پیش، یکی از ما کتک میخورد و بقیه نگاه میکردند و کسی که میزد فقط یکنفر بود. فقط یک نفر جدا مانده از دیگرانی که هنوز نرسیده بودند تا دستِ جمعی مهرورزی کنند و ... ما؟ ما اما کنار کشیده بودیم و همان یکنفر را نگاه میکردیم ...
فردا تنها یکنفر است که "نترسید.نترسید. ما همه با هم هستیم" ما را میخواهد. همان که اگر به یاریاش نرویم. معلوم نیست از کدام بیمارستان و سردخانه در ناکجا آباد... سردر بیاورد.
پ.ن. یک بار دیگر نوشته را خواندم. میدانم که آنها زیادند و دستِ پر. ما هم کم نیستیم حداقل در موقعیتهای تک به تک کنار هم باشیم. همدیگر را تنها نگذاریم.
M
4:08 PM +
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
یکنفر باید باشد که این لعنتی را نگه دارد. به اندازهی ثانیهای تا من پیاده شوم.
شهرِبازی رفتنها را که یادت هست؟ گوریلانگوری که همان اول هم بود و شهر-بازی از دستهای به هوا رفتهای انگورییه، گوریلی شروع میشد که دوستش هم داشتم حتی.
من آدمِ بازیهای چرخشی نیستم. این که همه ایستاده باشند و تو را نگاه کنند، و تو بچرخی و تاب بخوری و دیگران برایت دست تکان دهند، و فکر کن کسی هم حوالییه گوش تو جیغ بکشد که یعنی خیلی خوشحالیم و خوش میگذرد. من همیشه از شهرِبازی و بازیهایی که بعد از پیاده شدن از آنها گیج بودم، میترسیدم. من خیلی وقتها دلم به هم خورده بود از این همه چرخش، از این همه صورتهای منتظری که برایم دست تکان میدادند. انگار که در گودالِ چرخندهای فرو رفته باشی و همه بیرون گودال به تماشای تو، و تو از این چرخش مدام همهچیز را محو و کشیده ببینی. صورتهای نزدیکِ محو، بیچشم، بیصورت. چقدر اینوقتها تشخیصِ آنکه به تو نزدیکترست و دوستتر، آنکه نگرانیاش در چشمهایش نمایان است ناممکن است. تو گمان میکنی همهی صداهای دفرمه شده تکرار نامِ توست. که"میم"ِ نامِ تو بهانهایست که دلت قلاب شود به صدایی که محتاجِ شنیدنش هستی تا چرخیدنها را تاب بیاوری. اما در همهمهای این سرگیجهی مدام، صدای آنکه باید، شنیدنی نیست. نمیتوانی بشناسیش. دوستت بود؟ انگار بود ... همه شبیه همند... هه! بدتر اینکه، شاید اصلا صدایت نکرده باشد. همان که بهتر از همه میداند تو را، یا گمان میکردی که روزهای سرگیجهدارت را بلد است و صدایش سبزینهی آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت حزن میروید...
یکنفر باید باشد که برای ثانیهای این لعنتی را نگه دارد. به اندازهی لیوانِ خنکی مهربانی.
M
2:44 PM +
تکههای سرنوشتِ مرا یا باد برده یا جا گذاشتهام جایی میانِ اولینها
تکههای سرنوشتِ مرا یا باد برده یا جا گذاشتهام جایی میانِ اولینها
این روزها بههمریختهام. تکههای بههمریخته شاید توصيف خوبی باشه برای من. البته سگ بستگی هم باید اضافه کنم به این حالتِ موجود که اومده و رخنه کرده انگار...
بههمریختگی تا قبل از این که قرصهایِ سبزِ ریز رو بعد از قرصای بزرگِ قرمز- هه! بازم سبز و سرخ!- بخورم، یه حالتییه که یعنی هر تکهای از من جایی که من قبلا اونجا بودم جا گذاشته شده. با من نیومده.. مونده...
خیلی جاها و زمانها بودن که من جا موندم از خودم. این شبا که بیخوابی هست و قرصِ ماه کامله و از توی تختم میتونم ببینمش رو به ماه به خودم میگم، سخت نگیر خلکجان! –آره! میتونم قربون صدقهی خودم هم برم گاهی!- خب همه جا میمونن از خودشون. حالا کم و زیاد داره، حواس جمعی و بیخیالی داره، تابِ تحمل داره و بیتابی...
من توی خیابونِ وصال، قدس، اسکندری شمالی، جویبار، لارستان، تجریش، ولیعصر از پائین تا بالا، فرودگاه مهرآباد و خیلی تقاطعهای کوچیک و بزرگِ خیابونای زندگیام، جا موندم. روی برگای تقویم، روی همهی مهر و آبانِ پاییزها، دی ماهِ زمستونا، خرداد و تیر ِ بهار و تابستون ...
.یه جایی یه روزی نوشته بودم: چشمانت را به روی خداحافظی میبندی، دستت در دستم تکانش میدهد... خب وقتی اینو نوشتم یعنی خیلی از جاموندنها وقتای خداحافظی اتفاق افتاده و من چقدر دوست ندارم این "خداحافظی"های لعنتی رو، این "به امید دیدار"های تاریخ ندارِ معلق رو... یا مثلا همین وقتِ بغل کردنهایی که دریغ کردم از خودم و تو... اووه... زیادن اصلا، خیلی زیاد... واسه من که دریغ کردن توی خیال و واقعیت نقش مهمی بازی میکنه. -راستی یه دوستی به من گفت یه کم واقعیتر باش. کتاب شعر و فیلم که نیست همهچی! منم گفتم خب! -یه تکههایی رو هم فک کردم باهام اومدن. با خودم برشون داشتم. اونم همش واسه این بوده که این جا گذاشتنها رو تجربه نکرده بودم تا اون موقع. دلم ندونسته بود این دردا چه جوریان... اولینها، سختتر باورت میشن. سختتر برمیگردن....
بیخوابی که مییاد سراغت میبینی نه نیومده. عمیقتر از همیشه جامونده. چسبیده به سنگفرشهای خیابون. هر وقت که برگردی برای بردنش، همرات نمییاد... میدونم! میدونم که قرصا اثر میکنن و من باز میشم یه آدمِ مرتب منظمی که بههمریخته نیست و پاچهی نو و کهنهی هیچ بشری رو هم نمیگیره. اما یادم میمونه این جاموندنِ آخر رو، خیابون ولیعصر، چهارراه طالقانی، کنار سینما قیام...
M
3:38 PM +
اما ز گوشهای، از چشمها نهان، میتابد آفتاب
اما ز گوشهای، از چشمها نهان، میتابد آفتاب
پرچم من سرخ و سبزش، بنفش و کبود شده. پرچم من گوشهی چپِ دستم حک شده و با هر تپش قلبم همراهم میمونه. حتی اگه دیگه دردی نداشته باشه .اما تو که با فریادت، سیاهی دستات. شکستن و تحقیر من و ما رو میخوای... نه! تو گمان نکنم پرچمی داشته باشی.
عنوان: شعری از سیاوش کسرایی
M
8:23 PM +
تابلوهایت را برعکس میخ بزن
گاهی اوقات پشتِ تصویرهای قاب گرفته شدهی دیوارها کلی خاطره منتظر نشسته است. منتظر که برگردانیشان. به دستخطهای رنگدار که هر کدام نشانهی تواند نگاه کنی. به تاریخها ... روزهای بیبهانهای که هدیه گرفتیشان. به دستهایی که برای تو نوشتهاند، به نگاههای نزدیک و دوری که لابهلای کلمهها نگرانِ تو هستند.
گاهی اوقات تابلوهایت را برعکس میخ بزن.
M
1:56 PM +
روی کتفهای تو لانه میسازم
از هیچ
پرت میشوم اینجا
و دانهات را باد
از هیچ کجای بالادست
رها میکند روی دامن امنم
تو ریشه میزنی در من
سبز میشوی
و روی کتفهای تو لانه میسازم
برای روز مبادا
برای گریههای طولانی
برای لحظههای کوتاهی
که با تو قهر خواهم کرد
و بعد از آشتی
زمین دوباره همان گلولهی آبیست
که رها مانده در بلندی اعماق
چقدر زیر پایمان خالیست
و آسمان
چقدر خالیتر
رویا زرین
M
12:19 PM +