I will love you
Til my body is dust
til my soul is no more
I will love you, love you
Til the sun starts to cry
and the moon turns to rust
I will love you, love you

But I need to know - will you stay for all
time...forever and a day
Then I'll give my heart 'til the end of all
time...forever and a day

Til the storms fill my eyes
and we touch the last time
I will love you, love you
I will love you, love you..


2:01 PM + |
دربان همیشه به انتظار توست
این زنگ زدن‌های بی‌گاه تو را عاشق‌م. این که بی‌حساب و کتاب، بی‌که منتظر بمونی تا ساعت‌هامون با هم یکی بشن،-به‌گاه بشن- که الان وقتِ خوابِ من‌ه یا وقتِ شامِ تو، این‌که من الان توی تاکسی‌ام یا رسیدم خونه و، موبایلم رو می‌گیری و ... دل‌تنگ‌م می‌کنی ...
بیا فکر کنیم تو هم دل‌تنگ بودی که دل‌تنگی چرتکه‌ بردار نیست، که اصلن می‌دونی که دربان همیشه به انتظار توست ...
12:08 PM + |
کاش اینجا بودی
یه‌وقتایی، واسه یه شادی‌هایی، یه غم‌هایی، فاصله‌ها لعنتی می‌شن! اصلن این همه راه لعنتی‌یه! وقتی شادی‌هامون ازش رد نمی‌شن کامل، که رد نمی‌کنن، بر نمی‌گردونن اون حسِ عمیقی که توی اون لحظه دل‌ت می‌خواد فریاد‌ بزنی‌ش که نمی‌رسونن اون اشکِ شوق رو ... نمی‌یارن دست‌‌های تو رو ... لعنتی‌ین دیگه!

من الان خاله‌ی یه بچه‌‌یی هستم که قراره مهر ماه به دنیا بیاد...

پ.ن. آهنگِ از امروز صبحِ، بعد از دیدنِ عکس‌مون روی دیوار که پر از خنده‌است ... کاش اینجا بودی ...

پ.ن. لیلا، می‌بینی علاوه بر این که می‌شه توی جاده‌ی یوش این آهنگ رو فریاد زد سه‌تایی! می‌شه تنهایی از زیر پتو هم زمزمه‌اش کرد و روزت باهاش شروع بشه ... می‌دونم که می‌دونی ...
10:12 AM + |
چهار‌سالگی پیاز‌داغ

چهار‌ سال
گذشته از وقتی که قرار شد یه وبلاگِ گروهی داشته باشیم. چهار نفر بودیم اول، که خب وقتی شروع کردیم فقط شده بودیم سه‌تا. – داستانِ افتتاحیه اینجا هست - اول‌ش قرار نبود پیاز‌داغ این شکلی باشه که الان هست! اما خب یه مدت که بعد از افتتاح داشت خاک می‌خورد یکی از سر‌آشپزها همه رو غافلگیر کرد و از فیلم نوشت و .. بعدش از تئاترها و کنسرت‌هایی که رفتیم گفتیم ... گاهی حوصله نمی‌کردیم و خیلی‌هاش هم ننوشتیم.. اما خب پیاز‌داغ، برای خودمون دستِ کم آرشیو روزهایی‌ه که کنار هم بودیم و وقتایی که مثلِ امروز ورق‌ش می‌زنیم، کلی یاد ایام می‌شیم ...
2:15 PM + |
ای دل از سر صبر را آغاز کن

دارم واسه اولین‌بار توی دفتر سیاه‌ها می‌نویسم. انگار تا الان دل‌م نمی‌یومد مشمع دورش رو پاره کنم و خط‌خطی‌ش کنم. توی دفتر‌ و سر‌رسید‌ نوشتن رو خیلی وقت بود که گذاشته بودم کنار .. هه! اینم که در واقع تقویم‌ه! یعنی من باز دارم توی یه سر‌رسید می‌نویسم که فرق‌ش با قبلی‌ها اینه که، ورق‌هاش رو از چپ به راست ورق می‌زنم، و روزهای تعطیل‌ش به جای جمعه‌های قرمز، یکشنبه‌‌های ساده و بی‌رنگِ، تازه اول‌ش هم نوشته: اگر این دفتر رو پیدا کردین، لطفا برش گردونین به این آدرس که من باید آدرس خودم رو بنویسم و چند خط پایین‌ترش هم واسه یابنده جایزه گذاشته که بازم من باید مبلغ جایزه رو بنویسم ... آها! تازه ته‌ش هم یه پاکت داره که از این به‌بعد می‌تونم نامه‌ها و کارت‌هام رو توش نگه دارم. - می‌تونم از پرینتِ پستِ آخر تو شروع کنم، که اندازه‌ی سه تا صفحه‌ی آ- چهار شده- به هر‌حال، یه سر‌رسید انگار همیشه یه سر‌رسیدِ، حالا از هر طرف که ورق‌ش بزنی ...
یاد اون چندتای قبلی افتادم که سپردم‌شون دستِ باد. که یه‌شب با مامان رفتیم یه پیت حلبی پیدا کردیم و توش یه آتیش حسابی درست کردیم و ... اون شب رو هنوز یادم‌ه .. باد می‌اومد و گاهی ورق‌ پاره‌های سوخته رو می‌آورد سمت‌م و من با چشم‌های از دود قرمز شده به سختی دست‌خط خودم رو، نوشته‌های چند سال‌م رو، با بغض می‌خوندم ... بلدم اونایی که اومدن جلوتر و زخم زدن ... بوی کاغذ‌های سوخته رو فراموش نکردم هنوز ...
هووم .. شاید دوباره خوانی‌یه جا‌کلمه‌ای ‌یه پرینت گرفته شده‌ای امروز تو بود، کلمه‌های تو، که باز منو آورد نشوند روی تخت، روان نویس‌ آبی‌یه رو که با کله‌کوم از اون فروشگاه بزرگ‌ه خریده بودیم، داد دست‌م تا باز لابلای کاغذ‌ها رو بو کنم و ...
...
من الان توی اون پاکت‌ه که اون ته بود، اون کاغذ آ-‌چهار ها رو گذاشتم. کش‌ش رو که دورش بکشم یه کم شبیه اون دفتر سیاهه می‌شه که یه روز شر کرده بودم توی ریدر ... اووه.. یعنی حالا باید خیلی بگذره که اون شکلی بشه ‌ها، یعنی مثلا کلی سال باید بیاد و بره و ما دوست‌تر شده باشیم و تا اون‌وقت لابد دفتر سیاه‌هامون هم اون‌جوری قدمت‌دار می‌شن و کِش‌ه به سختی بسته می‌شه دورشون، بس که توی پاکت‌ه پر شده از، دست‌خط‌ها، بو‌ها و رنگ‌ها...

10:38 PM + |
با تو مرا خصمی نیست
ور به تیغم بزنی
با تو مرا
خصمی نیست

سعدی
11:51 AM + |
...
48، انگشتِ کوچیکِ دستِ راست‌م، انگشتِ حلقه‌ی تو ...
1:18 AM + |
بعضی غم‌ها
بعضی غم‌ها- آدم‌ها،رازها- هستن که تا سال‌ها باید روی شونه‌‌هات پنهون‌شون کنی، مثلِ یه کوله‌ی نامرئی. کوله‌‌یی که هر از گاهی از این شونه به اون شونه‌ش می‌کنی و گاهی هم بندش رو روی دوتا شونه‌ات می‌اندازی – وقتایی که دیگه بی‌تاب شدی و از دستِ آه‌های بلند هم واسه پس زدن اشک‌ها کاری بر نمی‌یاد- این کوله‌هه رو جایی جا نمی‌ذاری، بعد از هر بار بلند شدن از صندلی، بعد از هر روزِ خوبی که برای لحظه‌ای سبک شدی، بی‌اختیار آروم دست می‌کشی روی شونه‌ات و جاش رو نوازش می‌کنی، جاش که درد داشته، جاش که خط انداخته شونه‌ات رو، یادت می یاره که، اِه! فقط روی صندلی گذاشته بودی‌ش ها! برش می‌داری. بندهاش رو محکم می‌کنی و صندلی رو آروم بر‌می‌گردونی سر‌جاش و ...

آهنگِ ستاره دار این روزها
12:27 AM + |
من از دست‌هایت سبز شدم
بر دریچه‌ای تاریک
گلدانی بودم
به هنگامی که هر پگاه و هر پسین
رویای برگ‌های سوخته‌ام
نوازش انگشتانِ تو بود

بر دریچه در آمدی
پاییز بود
من از دست‌هایت سبز شدم

عزیز ترسه
3:18 PM + |
دوستی‌یه تو
می‌دونی، دوستی‌یه تو مثلِ گرمای دوباره‌ی پتوی‌یی که شب کنارش زدی، یا کنار افتاده. تو از سرما بلند می‌شی و پتو رو دوباره آروم می‌کشی‌ روی خودت. بعدش یه گرمایِ خوبی داره اون پتو‌هه، اونقدرگرمای خوبی‌یه که تو باز آروم خواب‌ت می‌بره...انگار که هیچوقت سردت نشده بوده ...
1:27 PM + |
مهرو
از وقتی مهرو رفته فقط دوبار باهاش حرف زدم. اوهوم، می‌ترسم. می‌ترسم صداش، خندیدن‌ش، همونی نباشه که وقتی داشت می‌رفت توی گوشم جا گذاشت...
3:30 PM + |
آن من بودم که بی‌قرارت کردم
دیروز وقتی از تاکسی پیاده شدم و از محل همیشگی‌یه پیاده روی‌هام خواستم پیاده بیام، داشتم از عرض خیابون رد می‌شدم و بلند بلند می‌خوندم که، آن من بودم که بی‌قرارت کردم و، همینجوری داشتم رد می‌شدم واسه خودم که اون‌ور چراغ سبز شد و تاکسی‌یه انگار می‌خواست حالِ منو بگیره گاز داد تا برسه به من و منم که همچین دست در کوله و شالگردن ِ در آورده از گردن و در جیب فرو کرده - چون گرم بود- دویدم تا مثلا بهم نخوره، ... بعدش اونقدر حالم خووب بود! شاید مالِ یک دفعه دویدنِ بود یا بلند خوندنِ، یااین که حالم و که نتونست بگیره!
11:25 AM + |
Home | Feed | Email | Profile





::کافه خرید ::

:: مي خونم ::
Blogroll Me!
:: گذشته ها ::
  • August 2014
  • November 2013
  • October 2013
  • July 2013
  • June 2013
  • May 2013
  • April 2013
  • March 2013
  • February 2013
  • January 2013
  • December 2012
  • November 2012
  • October 2012
  • September 2012
  • August 2012
  • July 2012
  • June 2012
  • May 2012
  • April 2012
  • March 2012
  • December 2010
  • November 2010
  • October 2010
  • August 2010
  • July 2010
  • June 2010
  • May 2010
  • April 2010
  • March 2010
  • February 2010
  • January 2010
  • December 2009
  • November 2009
  • October 2009
  • September 2009
  • August 2009
  • July 2009
  • June 2009
  • May 2009
  • April 2009
  • March 2009
  • February 2009
  • January 2009
  • December 2008
  • November 2008
  • October 2008
  • September 2008
  • August 2008
  • July 2008
  • June 2008
  • May 2008
  • April 2008
  • March 2008
  • February 2008
  • January 2008
  • December 2007
  • November 2007
  • October 2007
  • September 2007
  • August 2007
  • July 2007
  • June 2007
  • May 2007
  • April 2007
  • March 2007
  • February 2007
  • January 2007
  • December 2006
  • November 2006
  • October 2006
  • September 2006
  • August 2006
  • July 2006
  • June 2006
  • May 2006
  • April 2006
  • March 2006
  • February 2006
  • January 2006
  • December 2005
  • November 2005
  • October 2005
  • September 2005
  • August 2005
  • July 2005
  • June 2005
  • May 2005
  • April 2005
  • March 2005
  • February 2005
  • January 2005
  • December 2004
  • November 2004
  • October 2004
  • September 2004
  • August 2004
  • July 2004
  • June 2004
  • May 2004
  • April 2004
  • March 2004
  • February 2004
  • January 2004
  • December 2003
  • November 2003
  • October 2003
  • September 2003
  • August 2003
  • July 2003
  • June 2003
  • May 2003
  • April 2003
  • March 2003
  • Free counter and web stats