الا به روزگاران
خدا صدام و میشنوی؟
تو یه گوشهایستادی و داری روزها رو میشمری. هفتصد و سیو یک، هتصد و سیو دو ... واگویه میکنی، باید با مریم حرف بزنم. باید حرف بزنیم ...
کجایی خدا؟
آسمون و نگاه میکنم. آسمون ابرییه و یکدفعه یکی از ابرها گوشهاش میره کنار و میشه ابر بشارت دهنده! از اون ابرایی که نور آفتاب از همون یه گوشه میزنه بیرون و راه باز میکنه و تا خود زمین رو فرش میکنه ...بانوی مهرجویی یک گوشه نشسته و ذکر میگه، آفتاب آمد دلیل آفتاب .. صداش و دوست دارم، آفتاب آمد دلیل آفتاب...
کجایی خدا؟ صدام بهت میرسه؟
تو همینطور داری روزها رو میشمری و میگی باید با مریم حرف بزنم... هزار و نود و پنج، هزار و نود و شش...
نمیدونم از کجا شروع کردم به شمردنِ با تو اما میدونم روزهامون و گم کردیم قاطی شمردنهامون.. اونقدر درگیر شمردن شدی که از یادت رفت بگی، باید با مریم حرف بزنم ...
توی جنگل وسط جاده چهار زانو نشستم و به لنز عکاس نگاه میکنم ... خطهای صورتم عمیق شدن و همهی موهام سفید. میخندم وقتی دکتر میگه، ندیدم لاک بزنی! موهاتم که... میگم، من رنگِ موهام و دوست دارم! میگه، رنگش کن و خلاص! خلاص!؟ گرفتارم!؟ گرفتار... گرفتاری مالِ دوستییه، مگه میشه خلاص شد به این راحتی؟ صدای شجریان مییاد که، الا به روزگاران...دختره توی جاده چشماش گریه دارن. من میخندم به دختره .. خطهای صورتش عمیقتر میشن ...
موبایلم بهم میگه، قرصات و بخور. بانوی مهرجویی هنوز داره توی سرم ذکر میگه، آفتاب آمد. دلیل آفتاب ... تو با من حرف زدی، اما هنوز داری روزها رو میشمری و هزار و چهار صد و شصت رو هم رد کردی، و شنبهست. ساعت نه شبه و من تازه به عدد پونزده رسیدم ...
M
12:48 PM +
خواب دیگری
پرواز هم
دیگر رویای آن پرنده نبود
دانهدانه پرهایش را چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند.
گروس عبدالملکیان
M
11:45 AM +
قلبِ پارچهای من
دادم بابا برام یه قلبِ پارچهای دوخته. بابا قبلن- نوجوانی- شاگرد خیاطی بوده. اول بهم گفت، دستت رو مشت کن. بعدش پارچهی قرمز رو انداخت روی مشتِ بستهی من و اندازهی مشتِ بستهام، یه قلب برام برید و دوخت. چند روزی هست که قلبِ پارچهایم رو که اندازهی مشتِ بستهی دستمه با سنجاق میزنم به سمتِ چپِ قفسهی سینهام که اندازهی یه مشتِ بسته خالییه. این روزها که مانتو و کاپشن میپوشم و شالگردن میاندازم. هی زیر لباسام چروک میشه، تا میخوره... من یه قلبِ پارچهای دارم که اندازهی مشتِ بستهامه و مچاله میشه، خط میافته روش. اگر حواسم بهش نباشه میافته و له میشه. من یه قلبِ پارچهای دارم که اندازهی مشتِ بستهامهِ، و گاهی مجبورم صبحها قبلِ این که از خونه بزنم بیرون اتوش کنم. خب هیچکس یه قلبِ پارچهای چروک شده رو نمیتونه به سمتِ چپِ قفسهی سینهاش که اندازهی یه مشتِ بسته خالیه بچسبونه و باهاش همه جا بره ... دوستی میگفت، بیا بریم پرسش کنیم قلبت رو. مثلِ وقتای مدرسه رفتن که کارتامون رو پرس میکردیم و اصلنم دیگه نگرانش نبودیم که چه بلایی سرش مییاد. چون هیچ بلایی سرش نمییاد. چون جاش محکمه و امنه، فقط ممکن بود که گم بشه. بعدش خودِ همین دوسته بهم میگه، اما پرس نکنی بهتره. اینجوری باز تو یه قلبِ پارچهای داری که اندازهی مشتِ بستهاته و چون چروک میشه و خط میافته بیشتر حواست بهش هست و مراقباشی، اما اون جوری لای دوتا مشمع که بره و پرس بشه، دیگه چون هیچیش نمیشه بیخیالش میشی و همین پرسیاش رو هم گم میکنی ...
من یه قلبِ پارچهای دارم که اندازهی مشتِ بستهی دستمه و مثلِ اون آدمآهنییه که دنبالِ دروتی- کارتونِ جادوگر شهر زمرد- راه افتاده بود تا قلبِ واقعیاش رو پس بگیره، راهها رو میرم و مییام. گم میشم اما هر بار، و پیدا نمیشم، نمیرسم؛ بس که گم شدهام...
پ.ن.آهنگِ ستارهدار
M
11:46 AM +
من با خودم هم دشمنام
هر کس آدمِ زندگیش رو یک طوری از دست میده. حادثه. تصادف. مرگ. بیماری. آدمه دیگه نیست. کامل نیست. نشونههاش هستن. نشونههای لعنتییه داغون کنندهاش تا همیشه هستن... بوی عطرش، وقتی داری از کمد، لباسهاش رو جمع میکنی، باقی موندهی موهاش از برسی که دیگه مالِ هیچکس نیست. حضورش، سایهاش، تا همیشه روی زندگیت، همراهت میمونه توی عکسها، نوشتهها، خیابونا، رستورانا، فصلها، سفر رفتنها...
هر کس آدمِ زندگیش رو یک طوری از دست میده. سفر، فاصله، غربت... آدمه دیگه نیست. هست. نصفهنیمهاست. فاصلهدار شده همهچی، تصویرا دیگه یکی نیستن، توی همون آسمونی نیست که تو هستی، نمیتونی براش تعریف کنی امروز توی آسمون چندتا ابر دیدی که شبیه قلب بودن و نو دوربینت همراهت نبوده تا شریکش کنی... از پشتِ پنجرهاش نمیتونه همون ماهی که تو میبینی توی همون دقیقه و ثانیه ببینه. صداها هی بغضدار میشن و گاهی آدمه کمکم رنگ میبازه... آبیپر رنگ بوده. میشه آبی آسمونی، میشه سفید و بعدش دیگه نیست ...
هر کس آدمِ زندگیش رو یک طوری از دست میده. صبح بلند میشه و یادش میافته دی شب آدمش رو جا گذاشته، یا آدمه جاش گذاشته. زیر نورِ تیرهای بلندِ برق، چشماش و بسته و بیخداحافظی راه شو کشیده و رفته... بدون هیچ حرفی... از جاش بلند میشه و تکرار میکنه، آدما مییان که برن... نمی یان که بمونن و ...
هر کس آدمِ زندگیش رو یک طوری از دست میده ... بعدش با خودش فکر میکنه، سفر رفته. یا حادثهیی ازش گرفته ...بعدش لابد اشکِ هست. روزای سخت هست. لابد یه آهنگی رو هم همراه میکنه با خودش...
پیدام نکن اما... من با خودم هم دشمنام...
M
10:12 PM +
اینجا چراغی روشن است!
من همیشه صبحها از دندهی چپ بلند میشم. شبها به پهلوی راست خوابم میبره. اگر به پهلوی چپ باشم خوابم نمیبره و هی کلمهها پستِ وبلاگی میشن! یا من فکر میکنم که جاکلمهاییه خودمه خب! و هر چی دلم بخواد توش میذارم! پاهامو از خنکی زیر پتو میدزدم و توی شکمم جمع میکنم و به همهی روزم فکر میکنم. نه! به تو نه! تو رو پس میزنم از اون وسطا و میذارمت یه گوشه. بعدش که کمکم زیر پتو گرم میشه، میگردم دنبالِ خنکی تشکم و یاد بچهگیها میافتم که برای این گرم و خنک بودنا چهار دیواری می ساختم و با پام گودش میکردم و مثلن ییلاق وقشلاق می کردم واسه خودم و داستان میساختم که مثلن بین راه گیر میافتادم و توی برفا هیچ راهی نداشتم و داشتم دیگه تلف میشدم تو سرما که یکدفعه رسیدیم و رسیدیم میشدم، و از دور یه خونه میدیدم که بخارِِ دودکشش میگه، بیا، اینجا چراغی روشن است!
تو رو که گذاشتم اون گوشه از یادم نرفتیها! فقط صبحها از دندهی چپ بلند می شم! شبها به پهلوی راست خوابم میبره. اگر به پهلوی چپ باشم خوابم نمیبره و هی کلمهها پستِ وبلاگی میشن!....
M
3:23 PM +
آبان ماهِ توست، ماهِِ تمامِ دلتنگیهای من
آبان ماهِ توست، ماهِِ تمامِ دلتنگیهای من ...
این روزا سرِ خودم رو با کادو خریدن واسه تو گرم کردم... این خارجیها هم که هی ما رو که همشهرییه تو نیستیم راه نمیدن! تازه زبونشون هم این همه اجنبییه و منم که نابلد! خدا پدر این گوگل رو بیامرزه که زبونِ بههم ریختهی شما رو واسه ما خوانا میکنه کمی! تازه وقتی میخوام پرداخت کنم، مچم و میگیره و میگه، هی! تو که اینجا زندگی نمیکنی! پس بیخیال کادو شو! نمیفهمن که میخوام تو رو که دوری غافلگیر کنم و تولدت مبارکتر بشه ... برای من که مبارکتر هست همیشه ...
دارم میگردم. از یه چیزایی خوشمم مییاد و بعدش میبینم که من خوشم مییاد فقط، و میدونم که تو یه جوردیگه دوست داری... میدونم چی دوست داری، پس میرم دنبالِ همون .. تو هم سلیقهی من و میدونی و بیخیالِ دوست داشتنِ خودت میشی و میری دنبالِ رنگای من، کجسلیقهگی من. - همیشه انتخابای تو رو دوست داشتم، اگر که اندازهام و درست گرفته باشی!- یه جورایی حل شدیم توی دوستیمون... همهی همو میدونیم، حتی گریههای راهِ دورمون و میشنویم، بیتابیهای این همه فاصله رو بیتاب میشیم... شاید نشه حرفِ منو بدونی اما همراهم میشی. شاید تجربههای تو رو نفهمم اما تمامِ سعیمو میکنم... وقتای بیحرفیمون سکوت میکنم و تو همیشه حرفی پیدا میکنی برای به من گفتن... نمیگم هیچوقت دلخورت نکردم، هیچوقت دلخورم نکردی. هیچوقت نشده که اونقدر از هم رنجیده باشیم که از لجبازی نخوایم خبری از هم بگیریم. اما خب به سالهامون که نگاه میکنم، به دوستیمون- لابد تو هم نگاه میکنی- همیشه دلم خواسته برگردم، برگردی .. انگار جای خالی تو از اون حفرههایی میشه که با هیچچی نمیشه پرش کرد؛ از اونا که همیشه میمونن ...
M
2:04 PM +
بذار...
شده در حضور کسي دلت تنگش باشه؟ شده توي جمعي باشي و هنوز خداحافظي نکرده يه بغضِ گنده بياد و هي تو دلت بخواد اينپا اونپا کني که وقتِ لعنتييه خداحافظي نرسه؟ شده کسي بهونهي تو باشه که راهها طولاني بشن و هيچوقت نرسن؟ شده مثلا دارین کنار هم راه میرین و یکدفعه به بهونههه بگی، راستی! اینو بهت گفته بودم؟ یا روبروی هم نشسته باشین و ماگهای پر از شکلاتِ داغتون و نگاه کنین، بعد یکهو با هم تو چشمای هم نگاه کنین و بخواین یه چیزی واسه هم تعریف کنین؟ که خب اولش مجبورین تعارف کنین حتی، که اول تو بگو، نه! تو اولتر شروع کردی و ... آخرش هم یکیتون شروع به تعریف ِ یه خاطرهیی از روزای دورش کنه – شاید هم نزدیک- که همین حرفایی که یکدفعه سر باز میکنن و به کلام مییان میتونه دلتنگی رو آروم کنه، شده که همین فرصتهای نزدیکتر شدن رو هم ازش دریغ کرده باشی؟ برای من شده ...
این دلتنگییه باید باشه انگار که اگر باشه شايد از خودت و بهونهت دريغ نکني فرصتهات رو...
اينا دلتنگيهاي خووبن. که اگر هميشه باشن، شاید، شاید،آگاهانهتر دوستي کني، بگيش.
اما نمیگی. بعدش دلتنگیهای آه دار میرسن. روزات همراه با آه هاي کشدار و افسوس میشه. که يادت مییارن از خودت دريغ کردي، و از ديگري هم ... ديگري نيست، يا هست و دوره. نميرسه دستت بهش که برگردوني بياري، بشوني کنار خودت و دستش و بگيري و بگي، دلم تنگ بود... نرو. بذار نبضِ روزهامون توي دستِ هم بزنه ...
دارم از اين قبيل دلتنگي هاي آاااه دار ..
اين آقاي"آه" هم که هيچوقت نميياد. فقط مال قصههاي صمد آقاي بهرنگييه و کتاب هاي کودکي ...
دلم آدمهاي توي کتابها را ميخواهد.
منم...
M
8:20 PM +
از حصار وجودشان اطمینان بگیریم...
شاید امروز صبح از سر صبح یاد شما بودم...
دل آدم که البته همیشه خدا یک جورهایی تنگ هست، منتها آدم اغلب یا این دلتنگی را پس میزند و یا مثل درد کهنه وجودش را فراموش میکند، تا ناگهان اتفاقی بیفتد، بویی به مشام آدم برسد، آهنگی از پنجرهای بازمانده به گوش برسد، عکسی را آدم ببیند در راه یا چهرهای را تا این دلتنگی دوباره با تمام وزن بر سر آدم آوار شود... پس پریروزها در این بازار میوه با خانمی روبهرو شد، که چشمهای گرم و پیشانی بلندش آنچنان یادآور خواهرک از دست رفتهام بود که رفتم و برگشتم تا باز از روبرو چند لحظه بهش نگاه کنم، که بعدش البته تا ساعتها با یاد آن خواهر نازنین همراه باشم ...
گاهی هم ندایی از دوستی آدم را دوهوا میکند، مثل این تلفن امروز صبحی شما که ما را پر داد و پاشدم و زدم بیرون و آمدن به محلههای خلوت که در و دیوار با فکرهای آدم معارضه ندارند...
آمدیم و نشستیم، تنها در کنجِ آن اتاقک جنبی و به آقای قهوهخانهچی گفتیم، خواهش کردیم که عنایاتِ خویش را شامل حال ما سازد و نوعی شربتِ خاص این سرزمین را که متشکل از جوهر چند گیاه خوشبوست و رنگِ لیمویی دارد، خواهش کردیم که این را سریعا به ما برساند که یاد دوست را در کنارمان علم کنیم، که یک دو سه پنج یار مهربان را از گوشه و کنار فرابخوانیم و بر این نیمکتها، زیر این روشنایی تلطیف شده، در اطرافِ خودمان بنشانیم و از حصار وجودشان اطمینان بگیریم و دلمان به گرمیای که از چشمهایشان بر سر فرسودهمان نثار میشود، گرم شود، جوان شویم، شاید...
پَر ملخی/ پرویز دوایی/ شهروند69
M
12:43 PM +
کر و کور
کر و کور میشوم.
دلم که
میشنود
میبیند
تو را
M
11:24 AM +