نمیتوانی آزارم بدهی
مگر این که دست روی زخمهایم بگذاری ...
M
12:48 PM +

اگر مثل من از پورناظریها خوشتون مییاد. بخصوص از پورناظری پدر. اگر توی سی دی آخرشون- پنهانچو دل – حداقل از 4 تا از آهنگا خوشتون اومده و تا مدتها سوزنتون گیر کرده بوده و کلی از این سیدی رو هدیه دادین! اگر توی کنسرت پارسالشون کلی با شعرهای مولانا زندگیتون اومده و از آهنگ سازی تهمورث هیجانزده شدین. اگر کمانچه زدن سهراب شما رو دوباره عاشقِ کمانچه کرده و .... تبلیغات و لوگوشون هم که جای خود داره !
خب بیاین بریم کنسرت!
بر آفتاب خلیج پارس
M
10:37 AM +
ده پائین
- چونی؟
- تیشه به ریشهی خویش میزنیم.
- کارِ خوبییه یعنی؟
- نچ!درد داره، زیاد هم ... اما شنیدم خاکِ ده پائین بهتره!
M
12:40 PM +
کتونیهای نایکت
میگه، اگر از دستش بدی چقدر افسوس داری که بخوای واسه همهی عمرت بخوری نه !؟چقدر بغل، چقدر بوسه، چقدر کلمهی خوب که تو نگفتی و با سکوت هدرشون دادی ... و اون آدمه که هیچوقت نفهمید تو چقدر دوستش داری ...
بلد نیستم احساساتم رو درست و درمون به زبون بیارم، فقط سعی میکنم نشون بدم. اونم فقط به روش ِ خودم! یکی از دوستام میگه، خب من دیگه میدونم یک قدم تو اندازهی 5 تا قدمِ یکی دیگهست که فلان و بهمانِ و مدلش قربون صدقهایی و ابراز احساساتش حرف نداره ! اما خب همه مثلِ این دوستم جانم که فکر نمیکنن! فکر میکنن- البته که کاملا حق دارن- که یخِ من کلی طول میکشه باز بشه، یا این که این دیگه کی بود !خیلی خودش و میگیره و اصلن یخش ممکنه که بازم بشه!؟
تو کنارمی. دارن از حادثهیی حرف می زنن که تو بهتر از من لمسش کردی. فقط نگاهت میکنم در حالی که دلم میخواد آروم دستت رو بگیرم بیاینکه کسی حواسش باشه، که یعنی من اینجام ...
هی خداهه، کتونیهای نایکت رو- خب خدای من کتونی نایک میپوشه- چند وقتی هست که دارم میبینم. هر از گاهی آروم باهاشون میزنی بهم که هی خانوم جان! حواست باشه! خیلی ها رو نمیتونی داشته باشی واسه همیشهات. یعنی این قانون منه که نذارم داشته باشیشون!چون قراره توی از دست دادنهات بزرگ بشی، یاد بگیری تنهایی از پس کارات بر بیای، باید جا واسه آدمای جدید هم باز کنی، پس این همه هدر نده روزا رو، تا هستن اونقدر خاطرهی خوب بساز که واسه همهی عمرت- وقتی به یاد مییاریشون- بتونی یه لبخندِ عمیقِ آروم بزنی از اون لبخندا که فقط مالِ خاطرهاتِ و مالِ اون آدمِ که مالِ خودِ خودت بوده...
M
10:23 PM +
تو با همه چیز درآمیختهای
ماندهام چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
سالهایی را نیز که با تو بودهام
فراموش کنم
دریا را فراموش کنم
و کافههای غروب را
باران را
اسبها و جادهها را
باید دنیا را، زندگیم را و خودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز درآمیختهای
رسول یونان
مرتبط: با صدای مانا خوندنیتره!
M
9:38 PM +
4 تا دونه دوست
میگه، اگر میخوای یه رابطهیی عمیق بشه و تو سطح نمونه باید مدل حرف زدنا عوض بشه. از رنگِ آسمون و مدل ابرا حرف زدن رابطه رو توی سطح نگه میداره. این که من امروز چی کردم و تو چی کردی هم. این که بتونی توی چشماش نگاه کنی و یه چیزی بگی که از این مدلِ کم و بدون ِ نوسان در بیاد، یعنی عمیقتر میخوای. خب همهی اینا شرایط لازم رو هم میخواد. اینکه فقط درخت تو جزیره باشه و باد خوبی هم بیاد، قایق ساخته نمیشه تا واسه خودش راه بیافته و تو رو از این جزیرهی تنهایی ببره به یه جزیرهی دوستدار که! باید هر دو طرف رابطه اینو بخوان.
اینکه آدم توی زندگیش، توی همهی زندگیش ممکنه فقط 4 تا دونه آدم، - دوست- کنارش داشته باشه – مونده باشن- که عمیق شده باشن. که راحت باشی باهاشون و بتونی با خیال راحت سر بذاری رو پاشون و خوابت ببره و مطمئن باشی که بیدارت نمیکنن، حتی اگر پاشون خواب هم رفته باشه ... خب این خووبه. خیلی هم خوبه ....
لبخند میزنم بهش. توی چشماش نگاه میکنم و میگم، شده یه وقتی یه آدمی-دوستی-رو از خودت برونی؟ بگی بهش که آدم هم نیستین؟ من شده ....
M
12:41 PM +
گرداب
انگار که گردابی آمده باشد و تو گیر کرده باشی در چرخش مدامش و هر لحظه کشیده شوی به قعر جایی که
ببین مدل چرخشی باشه من زود حالم گلاب به روتون میشه! اصلن از بچگیهام هم منو سوار چرخفلک و گوریلانگوری نمیکردن! میشه خواهش کنم، یه جور دیگه حال این روزات رو بنویسی؟
M
11:22 AM +
بعضی از آوارها
ماهرخ گیج شده بود. گیج حرف بود. بعضی از آوارها دیده نمیشوند ولی حقیقت دارند. از دست و پا زدن کسی که زیر آن است میتوانی بفهمی که دارد فشارش را تحمل میکند. ماهرخ زیر آوار حرفهای عبو دست و پا میزد و نمیتوانست تکان بخورد.
رازی در کوچهها/ فریبا وفی
M
12:45 PM +
سالهاست که از مرزم رد شدی
از ابتدای آن روز/ که شامگاهش/ باران بر گونههای تو باريد/ من گم شدهام.
گم شدن دلیل و بهونه نمیخواد. هیچ وقت نخواسته. یکدفعه به خودت اومدی و دیدی جایی هستی که نباید باشی – از مرزِت رد شدی یا از مرزت رد شدن- گاهی هم این گم شدنِ خوب بوده. توش یه چیزایی یا کسایی رو پیدا کردی که برای همیشهات بس بودن، اونقدر که نخوای هیچوقت پیدا شی ...
میشه توی مهرماه ِ پاییزی دور- توی چشمهای تو- گم شد و توی شهریوری نزدیکتر- توی دستهای تو- پیدا شد ...
وقتایی که پیدا میشی، هستن چیزایی- گوشههای تیزِ یا نرمِ خاطراتت- که برای وقتای کم، گمت کنن. اما اون گم شدن ِ که واسهات بس بوده، دیگه تکرار نمیشه.
میشه که توی همین شهر باشی و آدما هم به همون زبونی حرف بزنن که تو حرف میزنی، نشونهها و علامتهای خیابونا هم همونطوری باشه که همیشه بوده اما تو راهت رو پیدا نکنی و تو انبوه چراغ قرمزها و برگهای خاک گرفتهی درختا، گم شده باشی.
میشه تویجمعی نشسته باشی که همه هم دوست و آشنای جدیدِ یا قدیم تو باشن و بحث گل انداخته باشه، اما کلمهها معلق مونده باشن رو هوا و هیچ وقت هم به گوش تو نرسن. تو اما نگاهت گیر کرده باشه به گوشهی خاطرهداری- آهنگی که داره همزمان پخش میشه، کتابِ جلد کهنهیی که توی کتاب خونهست، اشارهی آشنایی، بوی عطری قدیمی ...- و گم شده باشی.
گیر میکنم به خاطره ها، سالهاست که از مرزم رد شدی ....
پ.ن. آهنگِ مرتبط! لینک دانلود.
پ.ن. عنوان، شعری از حسن صانعی.
M
11:00 AM +
سکوتِ بین ِ دو خداحافظی
خداحافظیهامون رو دوست دارم. وقتی یکیمون بلند و مطمئن میگه، خداحافظ و اون یکی هم بلند و مطمئن جوابش رو میده. اما هیچکدوم قطع نمیکنیم. اندازهی چند ثانیه سکوت و باز یه خداحافظییه دیگه اما اینبار آروم و نامطمئن که بعد از این آخری هر دو با هم گوشی رو میذاریم. این سکوتِ چند ثانیهیی رو دوست دارم. انگار که توی اون سکوتِ بین ِ دو خداحافظی- مطمئن و نامطمئن- حرفای گفته نشدهیی هست که پر از، بمون، پر از دلتنگی، پر از حرفایی که نمیگیم به هم یا قبلش گفتیم اما توی این سکوتِ قابل لمستر میشن...
گوشی رو میذارم و فکر میکنم که چه خوبه که هنوزم خداحافظیهامون رو دوست دارم و تو رو که لابهلای سکوتم پررنگی...
M
12:01 PM +