Something inside you is crying and driving you on
آهنگِ این روز‌ها


Something inside you




12:44 PM + |
با خودخواهی می‌گم منو سه نفر حساب کنین و می‌شینم صندلی عقب. نمی‌خوام کسی کنارم نشسته باشه.
موبایل‌م زنگ می‌خوره. می‌گه الان چی‌شدی؟ می‌گم، یه بغض‌ِ گنده دارم. می‌گه، ها بغض‌ِ بی قرار ...
آب دهنم رو قورت می‌دم و سرم رو بالا می‌گیرم و به شاخه‌ی درختا نگاه می‌کنم ....
تو دلم می‌گم، نه. حالا نه، اینجا نه و آب‌دهنم رو محکم‌تر قورت می‌دم، اما اشکِ راه خودش رو پیدا کرده ...
11:21 AM + |
درفت‌هام بیشتر از سِنت آیتمزهامه
شبا وقتی دارم می‌خوابم اس‌ام‌اس‌هایی که تا اون موقع فرستادم یا برام رسیده یا اونایی که نوشتم اما هیچوقت نفرستادم رو پاک می‌کنم.
درفت‌هام بیشتر از سِنت آیتمزهامه ....
2:12 PM + |
کرگدن
دل‌ش که شکست رفت توی جلدِ کرگدن.

12:36 PM + |
فکر می‌کنم وقتی چیزی ناخوشایند در مورد خودت به ذهنت می‌آید، مثل نشستن روی شوفاژ داغ است، از جا می‌پری، نمی‌خواهی چیزی بدانی.
بخش‌هایی از وجود ما تغییر نمی‌کند. همه ضربه‌های ما از روز تولد به یادمان نمی‌ماند. آن ها حل نشده باقی می‌مانند و اگر ضربه‌ای در سه، هفت یا دوازده سالگی خورده باشیم، مثل اولین دروغی که می‌شنویم... این مسائل تلخ در نا‌خود‌آگاه ما باقی می‌مانند و بعضی چیزها باعث‌شان می‌شوند که خودشان را نشان بدهند و این به سن آدم هم ربطی ندارد.

گفت‌گو با ماراتن من (داستین هافمن ) – مجله فیلم
7:30 PM + |
دیدی چه گره‌ می‌خورم مدام؟

دیدی زبان چه گره می‌خورد؟ به جای آنکه به کارش برسد و آدم‌ها را به هم وصل کند، انگار نه انگار. نه که کلمه کم باشد، اسم کم باشد. برای آن‌که لازم‌شان داشته باشد به حد کافی هست. ولی گاهی به خودش گره می‌خورد. سفید را سیاه می‌کند، درست را نادرست. از یک گوشه‌ای شروع می‌کند به جای آن گوشه سر از بر و بیابان در می‌آورد و گیج می‌زد کجا آمدم؟ به کجا می‌روم. بعد تلاش می‌کند. جان می‌دهد منظور را برساند و کار را بدتر می‌کند. عاقبت هم دست برمی‌دارد و من می‌گویم دیدی چه گره خوردی؟

میرزا پیکوفسکی
12:45 PM + |
دیروز که پیاده می‌یومدیم، دیدم اون خونه‌ی درِ سبز داری که توی اون کوچه‌ی باریک بود رو دارن خراب‌‌ش می‌کنن.
به دوست‌م جان می‌گم، این می‌تونه یه نشونه باشه...
می‌پرسه، خوب یا بد؟
می‌گم، خووووب. ته دل‌م اما اونقدرا هم مطمئن نیستم که خوب‌‌ش این همه واو داشته باشه.
1:19 PM + |

بدون شرح!

مرتبط:

1- لحظه
2- اسنپ‌شات
3- کوکا‌کولا لایت
10:58 AM + |
من: سلام قاچانی.
مهرو: سلام، مریم جون من دی‌شب این‌جا حموم رفتم. بلوزی که شما برام خریدی پوشیدم، اینقدر یادت افتادم...
من: ... بغض و دل‌تنگی ...
1:54 PM + |
ابرا رو نگاه می‌کنم که کم‌کم داره همه‌ی آسمون رو می‌پوشونه و آسمون که داره یه رنگِ خوشگل‌ی می‌شه- آبی- خاکستری‌یه بارون دار- که دوست‌ش دارم...
از چشمِ چپم مثلِ همیشه‌ی این فصل مدام اشک می‌یاد و من‌م که دستمال به دست در حال پاک کردنِ اشک‌ها. رادیو پیام آهنگِ عصار گذاشته که خیلی وقته نشنیدم‌ش ...
خانومه که کنارم نشسته هم اشک‌هاش رو پاک می‌کنه و به منِ دستمال به دست نگاه می‌کنه. از اون نگاه‌هایی که توش همدردی و هزار تا حرفِ دیگه‌ست که، اِ تو هم با این آهنگه کلی خاطره‌ی لعنتی داری که یادت نمی‌ره!؟
توی دل‌م می‌گم نه، فقط یادِ کنسرتی که رفتم می‌افتم، همش همین و اشک‌م رو از گوشه‌ی‌ چشم‌ چپ‌م پاک می‌کنم و باز سرِ خودم رو با رنگِ آسمون گرم می‌کنم.

عصار داره می‌خونه: ای که بوی تو رو داره لحظه‌های خواب و رویام
12:53 PM + |
نشسته روبروم و با ماگِ پر از شکلات تلخ‌ش بازی می‌کنه.- انگشتِ اشاره‌اش رو تا نصفه روی لبه‌ی ماگ می‌کشه و دوباره بر‌می‌گردونتش سر جای اول‌ش و بعد نوبت انگشتِ کناری‌‌یه اشاره‌ست که کشیده بشه روی لبه‌ی ماگ و تا آخر که همه انگشت‌ها یه دورشون رو رفته باشن و باز از اول – توی چشم‌هام زل می‌زنه و ادامه‌ می‌ده: می‌دونی گاهی لازم‌ داری به گذشته‌ات چنگ بزنی. به ‌دست‌خط‌ی، خیابون‌ی، رستوران‌ی، درخت‌ی، کلمه‌یی چیزی پیدا کنی و به‌ش چنگ بندازی تا توی اون لحظه‌ی خاص خم نشی، نیوفتی .. یه کم از باقی مونده‌ی شکلاتِ تلخ‌ش رو مزه‌مزه می‌کنه و همین‌طور که نگاه‌ش بهم‌ه می‌گه، گاهی هم خب چیزی پیدا نمی‌کنی که بهش چنگ بندازی و ... می‌دونی این وقتا مجبوری به خودت چنگ بندازی تا نشکنی، تا بتونی ادامه بدی. نمی‌تونی جابزنی و بی‌خیالِ همه چی بشی و بری توی‌ خاکی. بستگی‌هات نمی‌ذارن که دل‌بکنی و خلاص!
دیگه حواس‌م به انگشت‌هاش نیست. ردِ چنگ‌ی رو که روی دست‌ش مونده دنبال‌ می‌کنم و به جای چنگ‌های دیگه‌یی فکر می‌کنم که عمیق‌تره‌ و من نمی‌بینم‌شون.


بستگی،‌ کلمه‌ی من نیست. اما از وقتی دوست‌ی به کارش برد انگار کلمه‌ی من‌ هم شده...
12:42 AM + |
وقتایی هستن توی زندگی که هر روز تکرار می‌شن، هر روز هم یک جوری‌ین که خیلی هم مثل دیروز نیستن!
مثل وقتی که ساعت موبایل‌ت می‌گه ساعت 7:30 و پاشو! تو از قبل‌ش بیداری. اما همین که ساعت ِ صداش در می‌یاد ملحفه رو می‌پیچی به خودت – انگار که چادر سرت کردی - و سرت رو بیشتر فرو می‌بری توی متکات و می‌ذاری همین‌طور هر 5 دقیقه یک بار بهت بگه، پاشو و تو پا‌نشی و هی به چیزایی که تکراری نیستن و از قبل‌ش هم که بیدار بودی فکر کنی و فکر کنی و خب این فکرا فقط می تونن 5 دقیقه دوام بیارن چون هر 5 دقیقه تو می‌تونی به یه چیز دیگه فکر کنی. یعنی هر روز هم می تونی به همونا فکر کنی! اما اولویت بندیشون رو فرق بدی، این که توی کدوم 5 دقیقه بهش فکر کنی و خب 5 دقیقه‌ی آخر خیلی بهتره – همون 5 دقیقه‌یی که به خودت می‌گی دیگه این دفعه پا می‌شم- چون می‌دونی می‌خوای دیگه بلندبشی بری پی‌کارت سعی می‌کنی زودتر سرو سامون بدی‌ش و خب هر روز نوبت یکی از فکرات ِ که نوبت‌ش بیوفته اون آخر و خب می‌تونی بلاخره بایگانی‌ش کنی – برای یه دوره کوتاه- و بعد اگر به سر‌انجام نرسیده بود، باز قاطی 5 دقیقه‌های صبح‌گاهی‌ش کنی و ...
12:17 PM + |
مثل بازی کردن با مهره‌های سرباز می‌مونه.
حرکت می‌کنی چون نوبت‌ت شده. سرباز هم که فقط یه خونه می‌یاد جلو – اول‌ش دوتا، بعدش یا سیاه یا سفید- و دست‌ش زیاد باز نیست و خب نمی‌شه ازش انتظار زیادی هم داشت!
12:50 PM + |
که هنوز من نبودم
که تو در دل‌م نشستی


سعدی
2:46 PM + |


صورت‌م رو توی آینه نگاه می‌کنم که کف صابونی یه و یاد اون سایه‌ی کوچیک می‌افتم که از کنار در زل زده بود به من و وقتی که با کف صابونا براش حباب ساخت‌م از خنده غش کرده بود ...انگشت‌ِ اشاره‌م رو به شستم می‌چسبونم و توی دایره‌ی کف‌‌ی فوت می‌کنم...

هفته‌های آخر که به رفتن‌ش نزدیک‌ می‌شد. روزی چند بار به موبایل‌م زنگ می‌زد و با هم حرف می‌زدیم که امروز صبح لاستیکی‌ش خشک بوده و اگر 2 بار دیگه هم خشک باشه جایزه داره و... که خب هیچ وقت این خشک بودن تداوم نداشت و بچه‌ام بابتِ این قضیه هیچ‌وقت جایزه‌دار نشد.
همیشه وقتی سر‌کار بودم و زنگ می‌زد می‌پرسید، خب مریم جون شما کی می‌یای که من‌م بیام پایین... و دقیقا سر ساعت می‌یومد پایین و ... با هم فیلم می‌دیدم و آروم توی بغل‌م خواب‌ش می‌برد ... وقتایی که ظرف می‌شستم توی آشپزخونه کنارم بود و با هم حرف می‌زدیم یا شعر می‌خوندیم – دو، دو شب نخوابیدم .. - بعدم که کارم تموم می‌شد، کنار هم دراز می‌کشیدیم و مصابحه بازی می‌کردیم ... چه رنگی دوست داری؟ صورتی، زرد، آبی – آبی رو واسه خاطر من می‌گفت، می‌دونم که بعدش منم بگم، اِه! خب منم آبی دوست دارم که! و از توی نگاه‌ش بخونم که منتظر همین حرف بوده و بازی‌مون رو ادامه بدیم ...

توی راه‌ها که با هم می‌رفتیم همیشه سرش پایین بود و اونقدر مطمئن دست‌ش رو می‌ذاشت توی دست‌م ...
این اطمینان کوچکتر‌ها به آدم بزرگاشون رو دوست دارم که می‌ذارن به اختیار اون‌ها همه جا کشیده بشن و خیال‌شون راحت‌ه که گم‌شون نمی‌کنن و ...

وقتایی که پای کامپیوتر می‌شستم و می‌دید حواسم بهش نیست. می‌یومد کنارم و کم کم خودش رو بهم نزدیک می‌کرد اونقدر راحت واسه خودش جا باز می‌کرد که آخرش بغل‌ش می‌کردم و ...
قرار بود وقتی رفت اونجا با هم چتر کنیم و دوروین بذاریم تا مثل دایی آرش‌ش و نوشین‌جون همو ببینیم و حرف بزنیم...

باباش از سفر برگشته و به مامان گفته، مهرو گفته به مریم جون بگین به من زنگ بزنه ...
دل‌م براش تنگ شده ...

مهرو
مهرو
3:18 PM + |
Home | Feed | Email | Profile





::کافه خرید ::

:: مي خونم ::
Blogroll Me!
:: گذشته ها ::
  • August 2014
  • November 2013
  • October 2013
  • July 2013
  • June 2013
  • May 2013
  • April 2013
  • March 2013
  • February 2013
  • January 2013
  • December 2012
  • November 2012
  • October 2012
  • September 2012
  • August 2012
  • July 2012
  • June 2012
  • May 2012
  • April 2012
  • March 2012
  • December 2010
  • November 2010
  • October 2010
  • August 2010
  • July 2010
  • June 2010
  • May 2010
  • April 2010
  • March 2010
  • February 2010
  • January 2010
  • December 2009
  • November 2009
  • October 2009
  • September 2009
  • August 2009
  • July 2009
  • June 2009
  • May 2009
  • April 2009
  • March 2009
  • February 2009
  • January 2009
  • December 2008
  • November 2008
  • October 2008
  • September 2008
  • August 2008
  • July 2008
  • June 2008
  • May 2008
  • April 2008
  • March 2008
  • February 2008
  • January 2008
  • December 2007
  • November 2007
  • October 2007
  • September 2007
  • August 2007
  • July 2007
  • June 2007
  • May 2007
  • April 2007
  • March 2007
  • February 2007
  • January 2007
  • December 2006
  • November 2006
  • October 2006
  • September 2006
  • August 2006
  • July 2006
  • June 2006
  • May 2006
  • April 2006
  • March 2006
  • February 2006
  • January 2006
  • December 2005
  • November 2005
  • October 2005
  • September 2005
  • August 2005
  • July 2005
  • June 2005
  • May 2005
  • April 2005
  • March 2005
  • February 2005
  • January 2005
  • December 2004
  • November 2004
  • October 2004
  • September 2004
  • August 2004
  • July 2004
  • June 2004
  • May 2004
  • April 2004
  • March 2004
  • February 2004
  • January 2004
  • December 2003
  • November 2003
  • October 2003
  • September 2003
  • August 2003
  • July 2003
  • June 2003
  • May 2003
  • April 2003
  • March 2003
  • Free counter and web stats