ترس این روزها:
... ترس از اینکه کلمات همانگونه خوانده نشوند که وقت نوشته شدن از ذهن گذشتهاند...
M
11:58 AM +
آقاهه که زمانی همکارم بود و ... برام بلیط فیلمهای منتخب جشنواره رو که هر سال حوزه هنری پخش میکنه، آورده. فیلمای خوبی توشه، فقط ساعتش یه کم ادارییه و نمیشه هی مرخصی گرفت و رفت!
دیروز ساختمون شماره 2 بودم – فاطمی، سیندخت- یه کم کارم زود تموم شد و واسه خودم پیاده راه افتادم رفتم انقلاب. یه کم کتاب و چیزایی که لازمم نبود خریدم! انگار وقتی خودت و میبری انقلاب، ملزم میشی کار فرهنگی کنی!
برگشتنی سوار اتوبوس شدم و کلی بچههای دانشگاه هنر، هماتوبوسیم بودن. کاغذ عکاسی ایلفورد و تخته شاسییه رنگی شده، مقوای اشتنباخ و جعبه بزرگای راپید... اگر تو نبودی من بازم گرافیک میخوندم آیا!؟ نه! نمیخوندم! عکاسی میخوندم.
چهارراه ولیعصر منو یاد تو میاندازه، این که هر لحظه ممکنه از کنارم رد بشی، سر به هوا، انگار که هیچوقت آشنا نبودیم ...
بعدِ هفت سال یعنی من با تارم آشتیم میشه!؟
M
11:42 AM +
مریم دستها را روی زانو گذاشت و روی کاناپه دراز کشید و برف گردابوار را که بیرون پنجره پیچوتاب میخورد تماشا کرد. یاد حرف ننه افتاد که زمانی گفته بود هر دانهی برفی آه پرغصهی زنی در یک گوشهی دنیاست. هر آهی به آسمان میرود و ابر میشود و بعد به صورت دانههای کوچک خاموش روی مردم پایین میریزد.
گفته بود، یادمان میآورد که ما زنها چطور رنج میبریم. چطور ساکت هر چه بر سر ما بریزد تحمل میکنیم.
هزار خورشید تابان/ خالد حسینی؛ ترجمه مهدی غبرائی
M
11:27 AM +
دلم برات تنگه. نمیگمش.
تو حرف میزنی. من صدات و گوش میدم. بهدلم میگم، کاش بود. کاش هیچوقت نرفته بود ...
M
2:37 AM +
در خانه اگر کس است
یک حرف بس است
M
11:52 AM +
یه وقتایی هست که طرف ِمقابلت میخواد بدونه کجایِ زندگییه توست،چه رنگییه واست و توی راهتون به کجا رسیدین. این وقتا توی هر رابطهیی پیش مییان و میدونمش!
یه آدمایی هستن که رک و پوست کنده مییان بهت میگن: هی! اصلن معلوم هست من واست چه رنگییم!؟ یه آدمایی هم هستن که هیچی نمیگن، فقط آروم آروم توی دلشون واست دِدلاین می ذارن و واسه حرکتشون روی دایرهی رنگ، یه چیزایی رو ملاک قرار میدن که تو روحت هم ازش خبر نداره! فقط اگر دوستش داشته باشی و حواست بهش باشه میبینی هی داره دور و نزدیک میشه، کمرنگ و پررنگ میشه و ... گاهی اونقدر به آدمت نزدیک شدی و آدمت رو شناختی که سربلند از امتحانت بیرون مییای و گاهی هم حواست نیست- نه اینکه دوستش نداشته باشی و نزدیک نباشی و ...- و امتحانارو ( از اون مدلایه روحت هم خبر نداره یا آسونی که تو فکرش هم نمی کنی با یه همچین چیزی امتحان بشی!) گاف میدی و دیگه ممکنه نشه درستش کرد و تو میمونی و یه زخم ِ کوچیک- میتونه عمیق هم باشه- میدونی، بهتره این وقتا، این وقتایه امتحانهای راه سازی، قبولی شهریور هم داشته باشه. تک ماده و تبصره هم خوبه!
میدونی، تو واسم پر رنگی. داری به سمتِ رنگ اصلییه میری، شاید یه روز شدی، آبی، زرد، قرمز، رنگی که از هیچ رنگِ دیگهیی نرسم بهت...
میدونی، تو واسم پررنگ بودی. یعنی اصلن رنگِ اصلی بودی، اما اونقدر با امتحانای جورواجورت تونالیتهی رنگییه من و خودت رو بالا و پایین بردی که، بیخیال قضیه شدم بهکل!
M
12:59 PM +
میخوام فک کنم ما فقط دو تا مورچهایم که از کنار هم رد می شیم، بدون اینکه به هم نگاه کنیم. بدون این که واسمون مهم باشه دونهی برنج ِ کدوممون سنگینتره تا یه وقت نکنه مجبور شیم کمکش کنیم، نگاش کنیم، دوستش شیم و...
M
12:28 AM +
بعد از دو روز مرخصی استعلاجی و زدن 4 تا آمپول! کمر دردم بهتره.
مخابرات خر است! تعارف هم نداریم. همسایهایم که همسایه باشیم! نمیشه هی قورت بدی دلیوریهای من رو و من هی چند باره اساماس بفرستم و تو یکهو همش رو با هم رو کنی و من خجالتم شه!
حال و هوای مسافرتم مییاد، وقتی کلوت 30 تا ایمیل میفرسته، عید که شد، بیا برو اینجا و اونجا و ...
علاقهمندان به نشر ِ دوست داشتنییه چشمه، این شما و این هم وبلاگ ِ نشرِ چشمه!
M
11:00 AM +
آقای کاکاوند، توی برنامهی شبانگاهی سهشنبه شبهای رادیو پیام، ( مهمونشون هم تهمورس پور ناظری، بود و من که کلی، شمس میدوستم، هی خودم رو بیدار نگه داشتم) وقتی فال گرفت و توی ادامهی تفسیر ِ شعر ِ حافظ بهم گفت: هی دختره! اینقدر دودوتا، چهار تا نکن! با دلت برو جلو نه با عقلت! عقل ذره ذره میبینه، کمکم. دل اما، وسیع میبینه و ... اصلن عشق آمدنی ست نه آموختنی. وقتی اومد دیگه هر کاری که دلت میگه بکن، تو خودت میتونی و بلدیش فقط نذار عقله بیافته جلو!
از اون شب تا حالا، هی چراغ به دست( شبها چشمم خوب نمیبینه) دنبال ِ دله می گردم که نیست!
پ.ن.اگر توی زندگییه بعدیم مرد به دنیا اومدم، حتمن موهام رو مدل ِ کیخسرو پورناظری میزنم!
M
12:50 PM +