کافر شده ام
انکارت می کنم.
نیستی
نمی بینمت.
نه فرشته ای با صدای تو
نه عصایی که از نو بیافرینمت
نه آتشی که از آن، گلی به پیراهنت بدوزم.
تو را، نفس که می کشم
مسلمانم.
M
10:16 PM +
از وقتی برگشتم کم حرف شدم، نه! بی حرف. بی کلمه... مثل سه نقطه های ته جمله هام شدم. جمله هایی که نمی دونم یا می دونم باید چه جوری باشن، چی رو تهشون نگه داشتن تا بعدا تعریف کنن یا شاید هم هیچوقت تعریفش نکردن...
توی محل کارم هم، حرفی ندارم که بزنم، فقط به حرف بقیه گوش می دم و وقتی تموم شد گزارش روزانه شون، می رم سراغ کتابهای نخوندم. پاهام رو می ذارم روی میزم و تا ساعتی که باید بیام خونه، فقط کلمات توی کتاب رو دنبال می کنم. از سر کار هم که می یام خونه، معمولا می خوابم! اونم من که هیچوقت با خواب بعد از ظهر رابطه ی خوبی نداشتم و همیشه ازش فرار کردم! بعدش هم، نه می رم سراغ فیلم هام، نه دیگه مثل قبل می شینم پای کامپیوتر. در واقع توی خونه هیچ کاری نمی کنم. یا دراز کشیدم یا همینطوری دور خودم می چرخم!
وقتی از دکتر برگشتم و دکتر خیلی خونسرد بهم گفت: خوب نمی شه و همینطوری می مونه! یه بغضِ فرو خورده رو، یه گریه ی کهنه شده رو، گریه کردم...لابلای اشکهام، تو بودی، من بودم، رابطه مون بود، گذشتمون، حماقتهام، تنهایی خود خواسته ام، نبودنت، مرهم نشدنت، چشم بستن هات روی همه چیز، سر به هوا گذشتنت ... مهم نیست که خوب می شه یا نمی شه، مهم بودنشه که می تونم ببینمش که از کی و کجا، روی سرم پیداش شده و ...
وقتی چشمها مو بستم یا به پهلو دراز کشیدم و به دیوار روبروم زل زدم به اون شب هم فکر می کنم، به اون اتاق ِ کناری، به سکوتش، به تصویر ِسکوت ِ گاهی خَش دار اون اتاق توی ذهنم، که منو، تنها و مضطرب، بدون هیچ راه فراری برای باور نکردن حقیقت ِ تلخ ِ این سالها،تا سحر بیدار نگه داشت...
راستی، از کدام لحظه دیگر تو را ندارم ؟!
M
11:32 AM +
دلم نگاه میخواهد
نگاهی از سر شوق، که از آن طرف چهارراه
آمدنم را بنگرد...
امید علی زاده
M
8:07 PM +
لازمم شد، دوستِ تئاتر ِ شهری، پیدا کنم! تا این همه بی بلیط، بر نگردم!
...
هاست و دامینه، یه جوری با هم، کنار اومدن انگار!
M
9:45 PM +
هر چی سِنت می ره بالاتر، کمتر متعجب می شی، کمتر چیزهای کوچیک به هیجانت میارن، کمتر دلت می لرزه....
عادت می کنی به دنیا. به آدم ها. به خوبی ها و بدی ها.
همین می شه که زمان زودتر می گذره.
نازلی
M
12:07 PM +
می خوام بدون تو
برای خودم، زندگی کنم.
M
7:21 PM +
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
سفر خوبی بود، اونم برای منی که تا قبلناش، 4 روز بیشتر از خانواده ام دور نبودم! همش فکر می کردم، تاب نیارم و خیلی دلتنگ بشم. اما پیش کله کو بودن، اونقدر خوبه که یکهو به خودت می یای و می بینی 21 روز گذشته و وقتشه که بر گردی...
سفر خوبه، تجربه ی سفر خوبتر. توی سفر بیشتر به خودت نزدیک می شی، خودت رو بیشتر پیدا می کنی. خواسته هات، عادت هات، سلیقه ات، ذائقه ات، آستانه حساسیت هات و صبوریت و حتی وسواس هایی که داری و خلاصه هر چی که تا قبلش راجع به خودت نمی دونستی یا می دونستی، اما باورش نداشتی!
جای دوستان دیده و ندیده رو کلی خالی کردم و جای بعضی ها رو هم خیلی مخصوص خالی کردم. فعلا به علت مشکلات فنی و نبودن ِ به موقع برای تمدیدِ، هاست و دامینِ مامهر، نمی تونم عکس بذارم، اما این نوشته رو با عکس ِیک آسیاب بادی قدیمی بخونین.
پ.ن. اینجا منظور از خامی، هیچم من نیستما!!
پ.ن. اینم آهنگ ِ سفر...
M
10:43 PM +