دور نمی شوی
وقتی که می روی
وقتی که می روم
با تو می مانم ...
سه هفته نیستم.نمی دونم، شایدم باشم!
M
12:34 AM +
... روزهای هفته تنها بهانه اند.
دوشنبه ای که گذشت، چند شنبه ای که نمی آید و ...
این آهنگ باشه واسه همه ؟ شنبه ها...
M
10:57 AM +
چرا وقتی بهم گفتی: می شه بغلت کنم؟ فقط نگات کردم!
تو هم زود گفتی: می دونم. می دونم که نمی شه تو رو بغل کرد!
با هم دست دادیم، یه دست ِ کوتاه ...
خاطره يك خداحافظي خوب، هميشه تو خاطر مي مونه ... شايد ديگه فرصت جبرانی نبود. شاید دیگه همديگه رو نديديم. همین صبح ها که از خونه می زنی بیرون، از عرض خیابون که داری رد می شی..
وقتی مسافری و فکر می کنی بر می گردی و فرصت جبران هست...
تو که بر نگشتی...
M
12:00 PM +
در راستای در خانه ماندگی ها و نبستن بار و بندیل ها و همچنان فیلم دیدن ها، دیالوگ دیگری کشف شد و خب فیلمش هم مدلاش دوست داشتنیه و موسیقیش هم، اصولا با سازهای آرشه ای میونه ی خوبی دارم...
- می دونی قدیما وقتی کسی رازی داشت که نمی تونست با کسی تقسیمش کنه، چی کار می کرد؟
- نظری ندارم!
- می رفت بالای کوه و یه درخت پیدا می کرد، توی درخت یه سوارخ می کند و رازش رو اون تو می گفت، بعدش با گِل سوراخ رو می پوشوند و می ذاشت تا رازش برای همیشه همونجا بمونه ...
خب معلومه که همینجوری الکی هیچ دیالوگی کشف نمی شه!
M
9:32 PM +
وقتی دلتنگی. نه. دلتنگم نیستی، اما نمی دونی این حس لعنتی، که داره تو دلت بالا و پایین می ره اسمش چیه! خودتو از سر کار مستقیم می یاری خونه، با این که هنوز هیچی از کارای رفتنت رو هم نکردی. می بینی خواهری داره ناتینگ هیل می بینه. تو هم می شینی و مثل بار اول بهت می چسبه. توش دیالوگهایی پیدا می کنی که دوستشون داری مثل این :
جولیا رابرتز: بهتره به هیچ کس راجع به این موضوع حرفی نزنیم.
هیو گرانت: درسته هیچ کس. فقط شاید بعضی وقتها به خودم بگم، اونهم مهم نیست، چون باور نمی کنم!
فقط واسه خودم تعریفش می کنم، که امروز شنبه بود...
M
10:50 PM +
خاطرههايي هست كه وقتي نگاهشان ميكني باورت نميشود كه خاطرههاي تو هستند. خاطرههايي هست كه به چيزي مثل باران نياز داري تا از آنها شسته شوي و از يادشان ببري و ادامه دهي. خاطرههايي هست... نقطه
A Man Called Old Fashion
M
10:06 PM +
امروز هم دوشنبه است.
این دوشنبه هم که تمام شود. تنها دو دوشنبه ی دیگر و بعد من برای روزهای دلتنگی ام بی دوشنبه می مانم ...
گاهی خودم فرصت ِ با تو بودن را با بی رحمی از خودم دریغ می کنم و گاهی هم ...
بیا روزهای دم دست را بی بهانه از دست ندهیم...
M
11:43 AM +
گويی به کلمات نيازی نيست، به روزها و شبها و شعرها هم.
تو نمیگويی، من میشنوم.
میرزا پیکوفسکی
پ.ن. روزهایی که می گذرند را به خاطر می سپارم.
می خواستم که باشی...
می خواستم طور دیگری باشد و نیست ...
M
10:37 AM +