امروز صبح كه از خواب بيدار شدم، از پنجره يه نگاهي به بيرون كردم ببينم آسمونِ كه اين همه تاريكه، بارونم داره يا نه، كه ديدم باز كبوتره رفته كنار آجرهاي خيس يه سرپناهي واسه خودش پيدا كرده و تنهايي نشسته، زودي رفتم، دوربينم و آوردم كه ثبتش كنم، ديدم باز مي گه: باطريهامو عوض كن !!
پ.ن.وقتي كه هوا مثل امروز بارانيست،زير چتر تو قدم زدن چطوريست؟!
M
12:00 PM +
بیماری که از حد بگذرد می شود چیزی در حد مغز استخوان همیشه با توست و درونت.بیماری که از حد بگذرد دیگر کاری به کارش نداری. به فکر خوب شدنش هم نیستی .تو که نیستی بدترین دردی است که تا به حال دچارش شده ام. نمی شود کاری به کارش نداشت.هر روز و همیشه می آید و می ماند این درد نبودنت
از وبلاگ : شهرزاد
پ.ن. یه وقتایی حرفت نمی یاد، بعدش یکی می رسه با نوشتش تکونت می ده و می بینی همین بوده اون حرف ِ که بی حرفت کرده بود!
M
11:35 PM +
روزهاي خوبي كه نيست.
روزهايي كه براي از دست دادن دوباره داري عادت مي كني، چشم چپت هم كه دچارِ اشك گرفتگي شده باشه! تار عليزاده و آهنگ سريال زير تيغم كه داغونت كرده باشه، چشم انتظار برگشتن يه كله كويي از جزاير قناري هم باشي،(كه اومد!) دست و دلت هم به هيچ كاري نره حتي كتاب خوندن ( فيلم اما خوبه )، تازه اداره ات هم بوي غمناكي بده و كافه رئيسم نبرده باشنت و بعد ندوني اصلا از فردات چه انتظاراتي داري و مضافا اينكه، حوصله اين آسمون ِ آفتابيه بوي بهاري بده رو هم نداشته باشي و دلت همچنان ابر بخواد و يه دسته گل نرگس كه، خودت واسه خودت خريده باشي و ...
خوب معلومه روزهاي خوبي كه نيست.
روزهايي كه ...
M
9:33 AM +
حالا که رسيدم اينجا، پر قصه برا گفتن
پر نياز تو براي، آه کشيدن و شنفتن
تو رو با خودم غريبه، از غمم جدا مي بينم
خودمو پر از ترانه، تو رو بي صدا مي بينم
M
10:14 AM +
کدام فاصله ؟ کجا ؟
تمام من پر است
پر از تمام آن ستاره های روشنی که با تو دیده ام
پر از تمام میوه های کاج های جنگلی که با تو چیده ام
پر از شکوه رود های نقره ای کهکشان
که ریختی به دامنم
نگاه می کنم نگاه
به تو
درون ِ من
سیما یاری
M
11:55 PM +
آن کس میتواند بگوید "بمان" که خودش هم بماند.
از وبلاگ دوباره
M
11:57 AM +
چشمهام صدای باز و بسته شدن چشمهای عروسک بچگی هامو می ده. پلک هاش روی چشمهای شیشه ایش گیر می کرد و به سختی بسته می شد، یه صدایی می داد که الان پلک های منم می ده! آقایی که کنارم نشسته، بوی عود می ده. بوی عودی رو می ده که خواهری وقتی دعا می خونه روشن می کنه. خوشحالم که این بو اذیتم نمی کنه، مثل بوی عطری که روز تولدم اونم به انتخاب خودم کادو گرفتم و الان کلی اذیتم می کنه. بعد مدتها خواستم مثلا عطر همیشگیم رو عوض کنم!
دلم می خواد زودتر برسم، دستام خسته شدن بس که دستگیره به دست نشستم،تا اینقدر کاپشنم با کاپشن آقاهه برخورد نکنه!
بازم مثل هر روز، می رسیم به مسیر های آشنا، مسیر هایی که الان دیگه کمتر تو رو یادم می اندازه، اما خب من مدلم از اون مدلا نیست که به راحتی از کنار خاطره های طولانی مدتم بگذرم! اوه ه ..اما تا دلت بخواد از کوتاه مدت ها می گذرم! یعنی دست خودم نیست، چند بارم تا حالا تصمیم گرفتم برم دکتری چیزی اما خُب تا الان که نرفتم.
آقا عودیه می گه، پیاده می شه. راننده نگه می داره اما پول خرد نداره تا بهش بده،من 325 تومن کرایه ام رو می دم تا بتونه 25 تومن ِ آقا عودیه رو بده. آقاهه با سرش تشکر می کنه.
دیگه چیزی نمونده تا منم برسم حالا دیگه دستم رو از دستگیره بر داشتم،اما ردش مونده روی دستم ...
M
3:14 PM +