دوست دارم یه دست از آسمون بیاد منو
ببره از اینجا و اونور اَبرا بذاره.
شعر از حسین منزوی (اون قسمت ایتالیک در اصل" ما دوتا "بوده !)
M
11:59 AM +
هیچ وقت نمی شه گفت مردم وقتی با هم تنهان راجع به چی با هم حرف می زنن.
از کتاب پابرهنه در پارک - نیل سایمون
ترجمه ی شهرام زرگر و رامین ناصر نصیر- انتشارات نیلا
پ.ن:
فیلمشم دیده بودم ، خیلی وقت پیشایی که یادم نیست چند سالم بود !
M
12:24 PM +
همون خدای تو که بزرگه .
شاهد و ناظر بر اعمال و حرفامون هم، هست .
اینو دیگه یادت نبره.
M
1:29 PM +
متوجه نميشي
كه من در زندگيم احتياج به يك هم تيمي دارم
كسي كه گرمكن اش رو در بياره و بياد وسط زمين
و يك قسمت رو پوشش بده براي گل زدن/ براي گل نخوردن ,
نه يك رضا بوقي كه از كنار زمين با تمام نيروش تشويق كنه/
بعد هم فكر كنه همه تواني كه داشته رو
در حمايت از من به كار برده!
مریم
M
11:53 PM +

بدون شرح !
M
6:33 PM +
((تا حالا بهت دروغ گفتم ، امیر آقا ؟))
ناگهان به خودم گفتم قدری سر به سرش بگذارم .(( نمی دانم گفتی ؟))
با نگاهی رنجیده گفت : ((ترجیح می دهم کثافت بخورم .))
((واقعا ؟ این کار را می کنی ؟))
نگاه مبهوتی به من انداخت . (( کدام کار را ؟ ))
گفتم : (( اگر بگویم کثافت می خوری ؟))
سر آخر به چشمانم زل زد و گفت :(( اگر بخواهی می خورم .))
سر به زیر انداختم . تا امروز هم زل زدن به چشمان آدمهایی مثل حسن را دشوار می بینم ، آدمهایی که به هر چه می گویند عقیده دارند .
اضافه کرد : (( اما یک چیزی بپرسم . اصلا ممکن است چنین چیزی را از من بخواهی ، امیر آقا ؟ ))
به این ترتیب او هم می خواست مرا امتحان کند . اگر من خواسته بودم با او بازی کنم و وفاداریش را محک بزنم ، او هم می خواست با من بازی کند و صداقتم را بسنجد .
آرزو می کردم کاش این گفتگو را شروع نکرده بودم . زورکی لبخند زدم . ((خل نشو ، حسن . می دانی که نمی خواستم .))
حسن به لبخندم پاسخ داد . البته لبخند او زورکی نبود . گفت : ((می دانم .))
موضوع آنهایی که به هر چه می گویند عقیده دارند همین است . فکر می کنند همه همین جورند .
فصل ششم از کتاب بادبادک باز - خالد حسینی - ترجمه ی مهدی غبرائی
M
11:12 AM +
دل تو.خنده تو.چشمهای تو.دستهای تو
می تونستن نذارن شبها رو باور بکنم
حالا باور بکنم یا که باور نکنم
دردی درمون نمی شه ،کاری آسون نمی شه.
.
.
.
خوابم نمی بره...
M
1:14 AM +
ما بی تو خرابيم
تو بی ما چونی؟
M
11:32 PM +
*سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد .
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه یی نخواهم بود .
آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود .
*بار دیگر شهری که دوست می داشتم
__
چه دلم واسه ِاون وقتام تنگ شد...
M
5:52 PM +
صدام کردی
صدام کردی
نگو نه ! .
__
ساعتها میان و خودشون رو می چسبونن به هفته ها ، هفته ها به ماه ها و ...
تو از من دور می شی ،
دور و دور تر .
وقتایی که خودم رانندگی نمی کنم و نگاهم به پیاده روها و رستورانها و خیابون ها و ...می بینم که ، انگار دیگه هیچ خیابونی نیست که توش قلبم مچاله بشه و هیچ مکانی که دلم توش بلرزه .. دور شدیم از هم ، و زمان همیشه مرهم بوده اما درمان ...
____
یه وقتایی یه رابطه هایی پیش می یاد، بعدش هی یکی از طرفین می خواد عمیق نشونش بده، فقط در ظاهر اما ! بعد اون یکی اما هی می خواد، که زمان بگذره، تا یه رابطه ای محک بخوره تا یه آشنا به یه دوست تبدیل بشه، گاهی حتی چشمش رو روی خواسته هاش می بنده و به آشناش فرصت می ده و می ذاره حتی به میلِ اون چرخ بخوره ...
بعدش یکهو طرف غیبش می زنه، بی هیچ توضیحی و اون طرفهِ که زمان می خواست، روی صورتش فقط یک لبخند ِ عمیق ِ کش دار می مونه، با قلبی که برای دوستی تنگ شده .
M
10:34 AM +