از آن همه مهر
برگ ریزش برای من
مهرش برای تو.
M
12:35 PM +
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
M
11:28 PM +
می خواستم دوستت باشم
می خواستم دوستم باشی
فقط همین .
M
2:03 PM +
نمی دونم این همه نشونه رو باید نادیده بگیرم و سر تصمیمم بمونم یا نه ؟! همون تصمیمی که خود خواسته قبولش کردم و جزو اعترافات ِ بعد از سردردم به خودم محسوب می شه و یه جورایی به خودم تحمیلش کردم .
امم ...نمی دونم ....
فقط می دونم از راه های یه طرفه که هی برم و نرسم خسته ام .
کاش تو ...
کاش تو هم ...
بی خیال اصلا!
M
1:28 PM +
باور دارم كه خدا همين نزديكیست ، سحر كه تو صدايش مي زدي
حتمآ كنار پنجره مان قدم مي زده ، كه امروز براي اداي نذرت ، شادمانه
به زيارت رفتي .
ته تغاری قبول شد.
چه زود بزرگ شد . انگار همین دیروز بود بهش دیکته می گفتم و می رفتم دنبالش مدرسه و دستای کوچولوش رو محکم تو دستم می گرفتم ....
حالا دیگه رو نوک پام باید بلند شم تا بغلش کنم، از اون بغل محکما که شوکولو بود می کردم ...
پ.ن
نوشته رو قبلنا واسه خواهری ، همین جا نوشته بودم .
M
5:48 PM +
تا حالا به خودم نگفته بودم : برو بابا حال داری !
گفتم دیگه اما !!
M
12:49 PM +