سعی می کنم بخوابم . قبلش فاتحه هایی که تو طول روز با حواس پرتی فرستادم و به درست بودنش شک دارم ، دوباره می فرستم اما خوابم نمی بره .
شب هام پر شده از مرور خا طرات ِ روزهای بی دغدغه ، روزهایی که بی هراس از نبودن ِ عزیزانم گذشت . این روزها ، مرگ بهم نزدیکه .دیگه تنها یه کلمه نیست ، که توی کتاب ها و فیلم ها ببینم ، یا توی صفحه ی تسلیت روزنامه بخونم . رنگ ِ خاک ِ مشت شده ایه که از دستام پاک نمیشه .
خوابم نمی بره .
خونه ی عمه و صدای طبل و سنج ِ روزهای عزاداری و مردی که بستنی سنتی آخر شب ها ی محرم رو برام یه عادت کرده بود و وقتی پشتی های خونه شون رو به عنوان علم بالای سرمون می بردیم و دسته های عزاداری راه می انداختیم ، لبخند می زد . مسافرت های شمال و جمع شدن توی ساحل . زمزمه های مردی که برای عمه ام عاشقانه می خوند . مردی که اسم کوچیک مادرم رو با " ی " آخر که همراه اسمش نیست اما صمیمانه ترش می کنه صدا می کرد . مردی که توی باغ رفتنها سر به سر کله کو می ذاشت و بعد از رفتنش همیشه احوال پرسش بود .
مردی که روزهای آخر که تو بیمارستان نگاهم رو ازش دزدیدم ، برام دست تکون داد و با چشم های بی فروغی که می رفت تا برای همیشه بسته بشه بهم لبخند زد . مردی که روی شونه ی عزیزام وفریاد ِ پُر هق هق ِ گریه ، رفت . رفت تا برای همیشه یه خاطره ی پُر رنگ بمونه .
خوابم نمی بره ...
M
8:14 PM +
شب هایم پر شده از کابوس ِ هق هق و زنگ تلفن .
من اما
س
ن
گ
شده ام ...
M
12:22 PM +