كاش دستانم آنقدر بزرگ بود كه
مي توانست چشمان گذشته را بگيرد .
يا تو را بلند كند
و جايي ببرد كه آسمانش براي لبخند تو ببارد
يا ...
نمي دانم ، آنقدر كوچك بود تا بي هيچ ، خجالتي
اشك هايت را پاك مي كرد
بي آنكه ردي بگذارد .

كاش ...
كاش ، دست هايم اينقدر خالي نبود .


11:32 PM + |
چقدر ،دلم براي يك ليوان شكلات گرم در كافه اي نزديك تنگ شده،
بيشتر از آن ، براي " رفقا "

11:37 PM + |
روي سنگ فرش هاي خيابان كه راه مي روي
مراقبي تا خط هاي فاصله شان را، لگد نكني
قدم هايت را جايي بلند
جايي ديگر كوتاه بر مي داري


مي آيي
تا مثل يك غريبه از كنارم بگذري
دلم مي خواهد در چشمانت خيره شوم
فرياد بزنم
"كه هنوز هم بر نمي گردم
به صداهاي آشنايي كه مرا به نام مي خوانند ".


  عابري از كنارم مي گذرد ، كه تنها مراقب فاصله هاست

   تو ، از كنارم مي گذري .

     من ، خط ها را مي شمارم !


          بي خبر از مورچه هايي كه هر بار لگد مي شوند.




11:27 PM + |
دوران خود محرومي *

دوراني است بين عذاب وجدان و اميد به بخشش !
دوراني است كه پروردگار مهربان ، چنان گوشت را مي كشد ، كه تمام روز در آينه فقط به گوش هاي قرمز شده ات ، زل بزني ،‌ و بخواهي ، جايي باشي در اعماق زمين !
به خودت دلداري بدهي كه ، قطعا خداوند با اين تنبيه، تنها نمي خواست " تو بيش از اين
،در اين دنياي مجازي ِ پيچ در پيچ ، پيچ بخوري يا پيچانده شوي !



11:13 PM + |
گفتم " چَشم "
و هر چه " بلاي" ِ نبودن بود
به چشمانم كشيدم

مي دانم
آنقدر ، كه نگران ِ سپردنم به باد بودي
يادت رفت ، بگويي "بي بلا " .



2:08 PM + |




خواهري ِ اين روزها !

تو ماشین که کنارم می شینه عادت داره دستش رو پشت صندلی من می ذاره ، پریروز هم که حوصله نداشت همین کار رو کرد با این تفاوت که ، حوصله نداشت و هی دستشو ميزد به صندلي و به من غر میزد که:
" چرا این جوری رانندگی می کنی ؟! مگه دیرمون شده !؟
راستي ،این جا حق تقدم با اون ماشینی ِ که مستقیم حرکت می کنه ؟ ، الان دنده 3 رفتی ؟!

به روی خودم نمی یارم اما یه جورایی بدم نمی یاد اذیتش کنم حالا كه منتظره ،آقای پستچی عزیز گواهینامه اش رو بیاره ، گمون می کنه من خیلی بی قانون رانندگی می کنم !
شروع كردم الكي تند رفتن ، فرمون رو مدلی گرفتم که خواهری دوست داره بلد باشه و نیست ، هی سبقت می گرفتم و به کسی راه نمی دادم( از اون مدل های لج درار ، تنها کاری که یادم رفت بکنم این بود که دقی دستمو بذارم روی بوق )
این وسط زیر چشمی هوای خواهری رو هم داشتم ، می دیدم که حرص می خوره و شاکی شده و با دلخوري هي دستشو مي زنه به پشت صندلي !
تو یک کوچه خلوت که رسیدیم ، گفتم : میشه یک اعترافی بکنم ؟! با تندی گفت " بگو !
گفتم " خواستم تمام مهارت های ِ رانندگی مو به رُخت بکشم !این یک پُز بود ! فقط همین !
خواهری هم نامردي نكرد و با اون دستش که پشت صندلی بي قرار بود ، دَقی زد پَس ِ گردنم :D

ديشب هم كه داشتيم مي خوابيديم مي گه "من و دوستامو عيد فطر مي بري باشگاه !؟
پتو رو كشيدم روي سرم و از زير پتو خيلي قاطعانه گفتم :" نه !
با عصبانيت و غر غر گفت : آخه من تا كي بايد مجيز تو رو بكشم !!!؟ و همزمان صداي خنده و بالشتي كه افتاد رو ي سر ِ من .

11:54 PM + |
"پروردگارا بر من گران است اين دشواريهاي وارده ، ملول مي كند مرا اين بار ِ گراني كه بر دوش من است "‌

چه اشك ها كه بوي مهر گرفتن ، چه مُهر ها كه بوي ِ اشك و من هنوز هم ،محنت ِ نبودن تو را به دوش مي كشم ، سبكتر اما پُر خراش .

"‌هيچ نيرويي از آنچه وارد شده يار و ياور من نيست و هيچ كسي را قدرت رفع آن نيست مگر به فرمان تو "

فرمان نمي دهي تا،گردبادي با خود ببرد ، اين همه ياد را ، كه هنوز هم به تلنگري ،تا مي شود ، مي شكند و شانه هايم را مي خراشد ، تنها گفتي" ببخش ". مي دانم كه دست هاي تو بخشنده ترين دست هاست ، من كه گذشته ام ! چرا نمي گذرند اين همه ياد از من ؟! من كه تنها به رحمت تو ايستاده ام ...

دلتنگم ...
دلتنگ ِ شانه هايي كه سختي هايم را تاب مي آورد، دلتنگ ِ دوستي كه تو در تقديرش " سفر " نوشتي ، تا من تنها ، دريا ها را گريه كنم و دلتنگ ِ صدايش به خواب بروم و دلتنگ ِ سر انگشتانش ، دست هايم را در خواب هايم فرو كنم ...


پناهم ده ، كه ، هنوز هم به رحمت تو ايستاده ام ، در انتهاي طاقت ِ محنتم .


پ.ن
"" دعا در نزول ِ حوادث و اندوه ، صحيفه سجاديه

5:15 PM + |
حالا كه آسمان بوي باران مي دهد و دست هايم تشنه ي باريدن،
تو نيستي، ‌ نيستي ، تا امروز را بر شانه هايت گريه كنم .

چقدر بي حرف بودم تا ، تو بودي ، چقدر بي بهانه.
دست ِ من نيست ، باران كه مي بارد ، دلم تنگ مي شود ، تنگ ِ تنگ ...


نگرانِ من نباش ، تا شانه هاي باد مرهم ِ نبودن توست ،
من خوبم ...


11:14 PM + |
تشنه ام
دست هاي مادرم يك بغل ابر
مي بارد
سبز مي شوم .


دلتنگم
دست هاي مادرم مرهم
مي نوازد
كودك مي شوم ، مي رقصم .



بوي ِ مُهر مي دهد
دست هاي مادرم

سجده مي كنم
آسمان لبخند مي زند .

3:56 PM + |
Home | Feed | Email | Profile





::کافه خرید ::

:: مي خونم ::
Blogroll Me!
:: گذشته ها ::
  • August 2014
  • November 2013
  • October 2013
  • July 2013
  • June 2013
  • May 2013
  • April 2013
  • March 2013
  • February 2013
  • January 2013
  • December 2012
  • November 2012
  • October 2012
  • September 2012
  • August 2012
  • July 2012
  • June 2012
  • May 2012
  • April 2012
  • March 2012
  • December 2010
  • November 2010
  • October 2010
  • August 2010
  • July 2010
  • June 2010
  • May 2010
  • April 2010
  • March 2010
  • February 2010
  • January 2010
  • December 2009
  • November 2009
  • October 2009
  • September 2009
  • August 2009
  • July 2009
  • June 2009
  • May 2009
  • April 2009
  • March 2009
  • February 2009
  • January 2009
  • December 2008
  • November 2008
  • October 2008
  • September 2008
  • August 2008
  • July 2008
  • June 2008
  • May 2008
  • April 2008
  • March 2008
  • February 2008
  • January 2008
  • December 2007
  • November 2007
  • October 2007
  • September 2007
  • August 2007
  • July 2007
  • June 2007
  • May 2007
  • April 2007
  • March 2007
  • February 2007
  • January 2007
  • December 2006
  • November 2006
  • October 2006
  • September 2006
  • August 2006
  • July 2006
  • June 2006
  • May 2006
  • April 2006
  • March 2006
  • February 2006
  • January 2006
  • December 2005
  • November 2005
  • October 2005
  • September 2005
  • August 2005
  • July 2005
  • June 2005
  • May 2005
  • April 2005
  • March 2005
  • February 2005
  • January 2005
  • December 2004
  • November 2004
  • October 2004
  • September 2004
  • August 2004
  • July 2004
  • June 2004
  • May 2004
  • April 2004
  • March 2004
  • February 2004
  • January 2004
  • December 2003
  • November 2003
  • October 2003
  • September 2003
  • August 2003
  • July 2003
  • June 2003
  • May 2003
  • April 2003
  • March 2003
  • Free counter and web stats