این فصل ، فصل منه ، (عکس بالا )، نه بهار !
... یه جورایی تو بهار همش خوابم می یاد ، من معمولا بعد از ظهر ها نمی خوابم اما جدیدا تا از سر کار بر میگردم ... میخوابم :)
از صبح ها هم نمیگم که همین روزهاست ، از محل کارم اخراجم کنن با تاخیر ورودهای اساسی که من دارم، مثلا 1 ساعت ، مثلا ... ( از اون شکلک های یاهو با لپ های گل انداخته از خجالت )
ها ها ...شایدم ، تنبل شدم ، میخوام بیاندازم گردن بهار !
پ.ن - میخوام از امشب انگشتمو ببرم روشم نمک بزنم تا دیگه صبح ها خواب نمونم !! ( مدلِ قصه های صمد بهرنگی ) ;)
M
1:50 PM +
خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه...
یک شهر با خونه هایی که بیشترش کاهگلی بود ، یه آسمون نزدیک که گمون میکردی اگر دستت رو روش بکشی حتما چند تا از ستاره هاش تو مشتت جا می مونن ، یک عالمه تپه های سرسبز* ، دشت های پر از شقایق و رودخونه پر آبی که دلت میخواست تا اون سر دنیا با ها ش بری و سکوتی که می شد حتی صدای نفس کشیدن گنجشک ها رو هم بشنوی ...
من بر گشتم ...
مسافرت کوچولویی بود اما خوب بود و خوش گذشت ... جای همگی خالی ...
*: مدل اون تپه های که ، ویندوز ایکس پی ، داره :)
پ.ن - شعر بالای سهراب سپهری تمام مدت همراهم بود ./
M
3:38 PM +
یه چند روزی نیستم ، کوتاه :)
M
6:39 AM +
آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی !!!؟
پ -1- البته همیشه مهربون بودی کله کوی بی آنتن خوبم ، اما ذوق زدم کردی ... واسه همین ... و اینا...
پ -2- عکسم همون عکس دو پست قبلتر ... همون که دو تا دختر شوکولو هستن که یکیشون چپ شده ... اون عکس رو خیلی دوست تر دارم ...خیلی ی ی ی ...
پ-3- :)
M
1:58 PM +
از چه رو با من اینگونه مهربانی ؟ از چه رو بدی ها را برای خودت نگه میداری ؟
سر بر زانو که بگذارم و چشم بر هم ... مهربانی توست ...
پیغام آور دوستی و مهر قاصدک * بودی ، روزهایی که می شکستم ...
اما میدانی که اینگونه پیمان بستن و دلتنگ شدن بیهوده است ... من همان دور تر بمانم ،برای گل های خانه کوچکت ،بهتر است - به نبودنم عادت میکنند....
میدانی باران که بزند و ابر ها که از صورت آبی آسمان کنار بروند ، این یاد پاییزی پُر برگ که تمام شود ... تو می مانی و خودت ... و یک دل تنگ ...
بگذار بر سر پیمان روز اول بمانیم- همان دور دور - در هیاهوی روزهای نیامده که گم شوم ،اگر دیگر به مهر نخوانمت و به دوستی میلادت را مهمان نشوم....شاید ،باور کنی ، که خنکای مرهمی نیستم ، که شعله زخمی - شاید ....
نگاهم به پشت سر مانده و سنگ شده (همان حکایت زن لوط ) ، سنگ ها دروغ نمی گویند ، باور کن - نمی خواهند بشکنند ، تنها میخواهند که ، بر سر پیمانت بمانی - مرا آنگونه که هستم ، بیاد بیاور - نه آنگونه که درتنهایت - تصویرم میکنی ، نقش هایی که میزنی نقش من نیست ...
طاقتی که باد برده و چشمانی که هاشور خورده ی مهری دور است و گاه به اشک مینشیند ، هر روز که دلتنگ میشود و دل به باد میسپارد، که بیاید و ببرد هر چه رفتنی ست ...
این ها را ندیدی ؟! نقش من است ، نمی خواهم که خط بیاندازد تنهاییت را...
بگذار نبودن را تمرین کنیم،که نمی خواهم ، نمی خواهم - دلتنگِ دل ِ تنگ من باشی ./
M
2:27 PM +
باد میاد ... پنجره ای اتاقم شیشه نداره و باد سرد می پیچه تو اتاق ...
هیچ چیزی نیست که تواین هوای ناپایدار بهاری بهش چنگ بندازم تا این طور، نبودنت ، سرک نکشه ...
می افتی پایین راحت میشیم از دستت ، از بالای درخت میبینم که به خواهری چشمک میزنی ... داد میزنم که سبد رو درست بگیر، هر چی گوجه کندم که ریخت زمین ، می خندی و میگی ، من که گوجه سبز بخور نیستم ... بسه بیا پایین دیگه ... می خندم و یه شاخه ای سنگین شده از گوجه سبز رو میکشم طرف خودم ...
باد میاد ...کنار دریا ایستادیم و من دارم با یه چوب بلند رو ماسه ها خط خطی میکنم ، شاید یه خط دنباله دار که یه سرش به نگاه تو بَند باشه ... اما ، تو نگاهت اون دور دوراست ... گمونم اونجا که ساحل غربته و هیچ مرغ دریایی فکر بلند تر پریدن رو نداره ...
باد میاد ... همه تو ساحل دور آتش جمع شدن و بابا دارن یه ترانه قدیمی رو میخونن و بقیه همراهی میکنن ... تو در این سفر خدایا به سلامتش نگه دار ...
باد میاد ...
تو فرودگاه مهر آباد ایستادیم ، بیرون سالن انتظار دور از همه هیاهوی اومدن و رفتن ها و چمدون های پر گریه ....
چشمهات خیسن و باد میاد ... روسریت رو باد میخواد ببره ... درستش میکنی ، میگم ، از این که راحت میشی و تو بلند گریه میکنی، از دست منم راحت میشی ، و تو بلند تر گریه میکنی ... بغلت میکنم و صورتم خیس میشه ،نمی دونم از اشک های تو یا اشک های خودم ...
باد میاد ... یه هواپیما تو ابرها داره هی دور میشه و رد سفیدش ، رو صورت آبی آسمون ، یه خط بلند میکشه ....
باد میاد ...
کله کو ... دلم ... یه مسافرت ... یه جاده ... یه نبودن ...یه شمال میخواد - هستی ؟!
M
8:56 PM +
دلم برای قدیم ها تنگه ...
دلم بیشتر از همه برای عاطفه* قدیمی ...
که قدیمی بودنش ، بوی مهر ، که بوی همه دوستی بده...
نمی دونم چرا یه دفعه دلم این همه تنگ شد ، بی دلیل ...اونقدر که گریه هم دارم حتی!
این پست رو تو وُرد تایپ نکردم ... بلاگ اسپات رو باز کردم و ...
گمونم ، حتی دلم برای بلاگ اسپات قدیمی هم تنگه !!!
M
12:58 AM +
تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
چهره ات را نگاه کردم
با چشمان بسته
تو نبودی ،
حرف زدم ، حرف زدم ، حرف زدم
اما نتوانستم دهن باز کنم
تو نبودی
با دستهایم تو را لمس کردم
دست هایم به روی صورتم بود .
ناظم حکمت
M
3:26 PM +
خدایا ، یه سوال !
اگر شما ، منو یک کله کو ...از نوع ، با آنتن می آفریدین ... آسمونتون به زمین میومد یا زمینتون میرفت آسمون ، یا هر دو ؟!!!
ارادتمند همیشگی شما : کله کوی بی آنتن ./
M
1:11 PM +
بگذار آنچه که هستم بمانم
دور ِ ... دور
نبودنم را تمرین کن
در هیاهو گُمم کُن
فاصله ها را یک نفس ببار
یا ... در تنهاییت برای شادیم شمعدانی بکار
حتی مرا سنگ بخوان ، یا .... هر چه که می خواهی !
فقط بگذار آنچه که هستم بمانم
همان دور ِ ...دور
این برای شمعدانی های خانه ات بهترین آرزوست ./
M
11:05 PM +
تمام ماهی ها فرار میکنند
تنها ، منم که می مانم
و دلم را به قلابت بَند میکنم
سال هاست ....
... و تو ، فراموش کرده ای ، مرا بالا بکشی ...!!!
M
9:57 AM +
-حمید ، 57 بیشتره یا 56
-اوممممم ...خب ، 57 ...
-پس تو از من بزرگتری ...
-آره خب این علامت بزرگتر و کوچیکتره ، همه دهنش رو باز کرده تا 57 رو بخوره ...!
باشه حالا که تو از من کوچیکتری ، تفنگ سیاهه مال تو ... اون مبل بزرگه هم اسب تو بشه ... اما یه شرط ، بذار من زودتر بمیرم تا تو برام گریه کنی ...
-قبول ....اما ، من گریه نمیکنم ... تو بازیمون من برادرتم ...و دختر داییت نیستم ...! قبول ؟
-باشه قبول ، خب بیا بریم سوار اسب هامون بشیم ...
و حالا اون پسر مهربون و همبازی بچگی ها اونقدر بزرگ شده که ، بگه : با اجازه بزرگتر ها ...بله... و رو اسبش ، دیگه تنها نباشه ...
پ.ن
-کله کو ، جات خالی بود، ببینی ، بچه یک عالمه امضا کرد ... وقتی اومدم خونه دیدم رو پیغامگیر ... پیغام گذاشتی ... دلم 1000 تا هم بیشتر برات تنگ شد .
-خاطره 56-57 ، رو اونقدر هر جا نشستیم پسر عمه عزیزم تعریف کردن ( البته من اصلا یادم نمی یاد ) و من به بدجنسی متهم شدم ... خودم هم باورم شده که سر بچه رو کلاه میذاشتم ... اگر هم گذاشتم خُب شوکولو بودیم اون وقت ها ....
M
2:19 PM +