روي خاك به رنگ خاك ، روي سنگ به رنگ سنگ ، روي لجن به رنگ لجن ...

بدت مي ياد از همهء اونهايي كه متظاهرانه يكهو بعد از ماه ها پيداشون ميشه ، بغلت ميكنن و تو گوشت ميگن دلشون برات خيلي تنگ شده بوده ... بعد از اينكه به رنگ اتاقت در اومدن ، تازه مي فهمي كه ، قراره حمالي وسايل عقدشونو بندازن گردنت ،....... تو آينه نگاه ميكني ، چه بد رنگ شده اوني كه روبروت بهت چشمك ميزنه ، ... چشمهاتو از آينه پس ميگيري و ميخندي ، با خوشحالي ميپرسي : عزيزم حالا عروسي كي هست ؟؟؟

2:32 PM + |
خوب من نازنين ، هنوز هم نبودنت رو باور نمي كنم اما 5 مرداد است و ، همان كودك روزهاي گرم پر از اضطراب آمده است ،
پا مي كوبد تا در آغوشش كشم و ايمان بياورم كه كودك روزهاي به سفر برده ات ، ديروز 2 ساله شد./

3:18 PM + |


خسته ام از همه چيز خسته
چمدانم را پر مي كنم از خاك ، كاسه اي آب و يك پنجره

به آينه نگاه ميكنم و به جاده اي كه انتهايش ، بي انتهاست

انگار صدايي گفت به سلامت...
بر ميگردم ... اما در انتهاي تاريكي نوري نيست ./
........
سفرت به خير
3:40 PM + |



مي خوام از امروز از خودم بيشتر بنويسم ، بنويسم از رد پاي محو شده خيالي دور از تكه تكه شدن روزهاي خوب گذشته از تنها رفتن به مهموني قاصدكها و گم شدنهاي بي موقع تو جمع شاد و كوچيكشون ، بنويسم از تحمل فشار اجباري كه تو رو روانه غربت كرد، از دوستيمون كه قشنگ مونده و گرم ،از صداي گريه هام تو بارون ....و بنويسم از درد ، درد بيرحمي كه تازگي ها مي ياد سراغم و ...



شايد بزرگتر از ناقوس كليسا باشه
اوني كه تو سرم پا مي كوبه

چشمهام رو ميبندم ....نه فايده نداره
ميترسم باز گرفتارم كنه اگه ايندفعه گيرم بندازه
بار چهارمش ميشه كه اينطوري به پلكهام چنگ ميندازه

قطره "هايپيرانم " رو كه مي خورم ، بيرحم...

خدايا، سنگم كن ، كه تحمل ندارم ، سنگ كن ......

3:55 PM + |



دوست تو نيازهاي بر آورده توست .
كشت زاري ست كه در آن با مهر تخم مي كاري و با سپاس از آن حاصل بر مي داري
سفره نان تو و آتش اجاق توست . زيرا كه گرسنه به سراغ او ميروي و نزد او آرام و
صفا مي جويي .

                            پيامبر و ديوانه ، جبران خليل جبران ( هديه يك دوست )



5:35 PM + |



امروز بعد از مدتها براي خود نويس آبي كه بيشتر نوشته هامو (كه شايد يك روزي بشه بهشون گفت نوشته) توي اون روزهاي خوب و تلخ ،روزهاي پياده روي هاي طولاني ، روزهاي غريبي كه بوي سفر ميدادن و اجبار ،روزهايي كه امامزاده صالح ميرفتيم و براي كفترها دونه ميريختيم ، روزهايي كه ، از ترس سفر، تو راهروهاي پر پيچ موزه هنر هاي معاصر خودمونو گم مي كرديم و وقتي بيرون مي يومديم ، تازه يادمون مي افتاد كه بايد بريم ، برات تو راهي بگيرم ،روزهايي كه...

آره بلاخره براي خودنويسم جوهر گرفتم ، جوهر آبي ...
2:04 PM + |




پر شكوفه تر از بهار , سبز باشي و به بهترينها برسي





2:06 PM + |


نه گل مي خواهم
نه لبخند
نه معجزه
نه مهرباني
نه موسمي
تا از آن فرا روم


خودم را به من باز گردان !


........

ميدوني شنيدن صداي دوستي كه خيلي دوستش داري و تو تعطيلاتش از راه دور زنگ ميزنه ، كسي كه غربت بهش سخت ميگيره و... ، چه لذتي داره ؟؟؟

وقتي با هيجان ميگه ، خدا رو شكر كه فهميدي ، دل به دل راه داره ،
ديگه حرفي بالاتر براي اوج دوستي باقي نمي مونه ، به جز اين كه بگم : خيلي دوستت دارم كله كو ./
11:36 AM + |



گفته اي كه مي آيي
و اگر اين حرف درست باشد
من وقت زيادي ندارم
بايد آسمان را گرد گيري كنم
و دست هايم را در طرح نيايشي بالا برم
تا باران حياط خانه را بشويد
بايد قالي ها را دوباره جارو بزنم
تا گل بدهند
پنجره هارا با گلاب پاك كنم
حرير آبي بر در گاه بياويزم
و از تمام كبوتر ها و گنجشك هاي بيكار دعوت كنم .
تا بر شا خه ها بنشينند
و از شته ها تقاضا كنم
اين هفته برگ ها را نخورند
و از جوشكار محل خواهش كنم
تا ساعت ورود تو سو هان به آهن نكشد
بر ميز ترمه باشد
شمعدان
شيريني
گل محمدي
و در قوري چاي تازه دم
بر اندام من پيراهن گلدار
و بر چهره ام آرايش بهار
و در گريبانم عطر شكوفه و خواهش پيچيده باشد .

سياه

- خانم !
ديگر هذيان نمي گوييد
شما از آسايشگاه مر خصيد

                        پونه ندايي
2:31 PM + |




همه عشق خواهري


( لادن كه به عمل جداسازي , بيشتر از لاله اصرار داشت , براي اينكه لاله را به زندگي بعد از عمل اميدوار كند اصرار كرده بود رگ اصلي را كه بينشون مشترك بود , به لاله پيوند بزنند )
...
لادن شانس بودن رو با ,عشق ، به خواهري كه 29 سال زندگي مشترك رو با هم و چسبيده به هم , تجربه كردن هديه كرد ،امادر نهايت لاله بيشتر از 2 ساعت نتونست بدون عشق خواهر،ادامه بده ،دلش خيلي زودتر از قرارشون براي دعواهاي خواهري شون تنگ شد و آرزو كرد ...
...
از روبرو نگاهش مي كرد , خودشه ، شك نكرد ، دستهاشو تا اونجايي كه مي شد از هم باز كرد وبا تمام قدرتي كه داشت محكم بغلش كرد ، خواست دعواش كنه كه چرا آرزو كرده ، اما ديگه هيچ چيزي براش مهم نبود، توي اين 2 ساعت ، اونقدر دلتنگ بود كه اصلا يادش نمونده بود كه اول لاله آرزو كرده بوده يا خودش...


4:15 PM + |




همه ي آنچه را از دست داده بودم با خود دارم ، بدست نياورده ام اما به ياد دارم . به ياد خواهم داشت .
...
آه , كودكي بي قرار ...
12:17 PM + |




دعا كردم كه بماني، بيائي كنار پنجره، باران ببارد و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوي.
اما دريغ كه رفتن راز غريب همين زندگي ست. رفتي پيش از آنكه باران ببارد...

....
حالا كه بهت احتياج دارم ، جات خاليه ....
3:10 PM + |


من خيالي و محال نيستم ...
اگر چه روبروي پنجره اي ايستادم كه پشتش هيچي نيست ، اگر چه گاهي وقت ها گم ميشم تو3650 چهار خونهء آبي ،سفيد ، ...اما مثل خواب نيستم كه تعبيري داشته باشم ، اما ، اگر خواب هم بودم ، تعبيرم محال نبود ...


9:49 AM + |



گفتي ترا به روز مبادا
ديدار مي كنم
در باورم نشست

ما را
اي دوست, اي يار, اي عزيز
بس سال ها ز روز مبادا گذشت و رفت
هرگز نيامدي


انكار كن
پيغام رفته را



(وبلاگ قاصدك ) شعر از اسماعيل رها

5:24 PM + |

4:38 PM + |


آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه   تنهايي   از تو لبريزم

من تو را در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رؤيائي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم ، پر شدم ، ز زيبائي

عاشقم ، عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام تست بر آن



با اينكه نيومدي تا منو از وسط راه بر داري ..خودم كشيدم كنار و تا آخرش ميرم، اما نه از وسط جاده ، از كنار راه، تا ،اينقدر بي ملاحظه خردم نكنن ،
كنار جاده بهتره ميشه با، گلهاي ميون راه از دلتنگي گفت و تو سايه درختها دراز كشيد و بلند بلند شعر خوند ، ميشه شبها تا خود صبح با ستاره ها تو آسمون خونه ساخت و قصه تنهايي مسافر رو به باد گفت ، ميشه خاك رو بغل كرد و بو كشيد ، ميشه تو بارون به ابرهاي كبود نگاه كرد و همراهشون شد ، ميشه ...
تازه ، اينجوري راحت تر ميتونم ، بوسه هامو، آروم ، تو گوش قاصدك فوت كنم ، تا بهت برسونه .
...
من دارم مي يام اما خب طول ميكشه ، خوبي از كنار راه اومدن و با پرنده ها دوست شدن ،و با آفتاب دست دادن اينه كه ، ممكنه با جاده هاي مهربوني همراه بشم كه منو زودتر برسونن ، حالا ديگه خيلي عجله ندارم ،  ميدونم كه براي پيدا كردن اون جاده مهربون ، بايد ،
      تا آخر راه رو رفت ...

1:02 PM + |
Home | Feed | Email | Profile





::کافه خرید ::

:: مي خونم ::
Blogroll Me!
:: گذشته ها ::
  • August 2014
  • November 2013
  • October 2013
  • July 2013
  • June 2013
  • May 2013
  • April 2013
  • March 2013
  • February 2013
  • January 2013
  • December 2012
  • November 2012
  • October 2012
  • September 2012
  • August 2012
  • July 2012
  • June 2012
  • May 2012
  • April 2012
  • March 2012
  • December 2010
  • November 2010
  • October 2010
  • August 2010
  • July 2010
  • June 2010
  • May 2010
  • April 2010
  • March 2010
  • February 2010
  • January 2010
  • December 2009
  • November 2009
  • October 2009
  • September 2009
  • August 2009
  • July 2009
  • June 2009
  • May 2009
  • April 2009
  • March 2009
  • February 2009
  • January 2009
  • December 2008
  • November 2008
  • October 2008
  • September 2008
  • August 2008
  • July 2008
  • June 2008
  • May 2008
  • April 2008
  • March 2008
  • February 2008
  • January 2008
  • December 2007
  • November 2007
  • October 2007
  • September 2007
  • August 2007
  • July 2007
  • June 2007
  • May 2007
  • April 2007
  • March 2007
  • February 2007
  • January 2007
  • December 2006
  • November 2006
  • October 2006
  • September 2006
  • August 2006
  • July 2006
  • June 2006
  • May 2006
  • April 2006
  • March 2006
  • February 2006
  • January 2006
  • December 2005
  • November 2005
  • October 2005
  • September 2005
  • August 2005
  • July 2005
  • June 2005
  • May 2005
  • April 2005
  • March 2005
  • February 2005
  • January 2005
  • December 2004
  • November 2004
  • October 2004
  • September 2004
  • August 2004
  • July 2004
  • June 2004
  • May 2004
  • April 2004
  • March 2004
  • February 2004
  • January 2004
  • December 2003
  • November 2003
  • October 2003
  • September 2003
  • August 2003
  • July 2003
  • June 2003
  • May 2003
  • April 2003
  • March 2003
  • Free counter and web stats