قلبِ پارچه‌ای من
دادم بابا برام یه قلبِ پارچه‌ای دوخته. بابا قبلن- نوجوانی- شاگرد خیاطی بوده. اول بهم گفت، دست‌ت رو مشت کن. بعدش پارچه‌ی قرمز رو انداخت روی مشتِ بسته‌ی من و اندازه‌ی مشتِ بسته‌ام، یه قلب‌ برام برید و دوخت. چند روزی هست که قلبِ پارچه‌ایم رو که اندازه‌ی مشتِ بسته‌‌ی دستم‌ه با سنجاق می‌زنم به سمتِ چپِ قفسه‌ی سینه‌ام که اندازه‌ی یه مشتِ بسته خالی‌یه. این روزها که مانتو و کاپشن می‌پوشم و شال‌گردن می‌اندازم. هی زیر لباسام چروک می‌شه، تا می‌خوره... من یه قلبِ پارچه‌ای دارم که اندازه‌ی مشتِ بسته‌ام‌ه و مچاله می‌شه، خط می‌افته روش. اگر حواسم بهش نباشه می‌افته و له می‌شه. من یه قلبِ پارچه‌ای دارم که اندازه‌ی مشتِ بسته‌ام‌هِ، و گاهی مجبورم صبح‌ها قبلِ این که از خونه بزنم بیرون اتو‌ش کنم. خب هیچ‌کس یه قلبِ پارچه‌ای چروک شده رو نمی‌تونه به سمتِ چپِ قفسه‌ی سینه‌اش که اندازه‌ی یه مشتِ بسته خالیه بچسبونه و باهاش همه جا بره ... دوستی می‌گفت، بیا بریم پرس‌ش کنیم قلب‌ت رو. مثلِ وقتای مدرسه رفتن که کارتامون رو پرس می‌کردیم و اصلنم دیگه نگرانش نبودیم که چه بلایی سرش می‌یاد. چون هیچ بلایی سرش نمی‌یاد. چون جاش محکم‌ه و امن‌ه، فقط ممکن بود که گم بشه. بعدش خودِ همین دوست‌ه بهم می‌گه، اما پرس نکنی بهتره. اینجوری باز تو یه قلبِ پارچه‌ای داری که اندازه‌ی مشتِ بسته‌‌ات‌ه و چون چروک می‌شه و خط می‌افته بیشتر حواست بهش هست و مراقب‌اش‌ی، اما اون جوری لای دوتا مشمع که بره و پرس بشه، دیگه چون هیچی‌ش نمی‌شه بی‌خیالش می‌شی و همین پرسی‌اش رو هم گم می‌کنی ...
من یه قلبِ پارچه‌ای دارم که اندازه‌ی مشتِ بسته‌ی دستم‌ه و مثلِ اون آدم‌آهنی‌یه که دنبالِ دروتی- کارتونِ جادوگر شهر زمرد- راه افتاده بود تا قلبِ واقعی‌اش رو پس بگیره، راه‌ها رو می‌رم و می‌یام. گم می‌شم اما هر بار، و پیدا نمی‌شم، نمی‌رسم؛ بس که گم شده‌ام...



پ.ن.آهنگِ ستاره‌دار

11:46 AM + |