من با خودم هم دشمن‌ام
هر کس آدمِ زندگی‌ش رو یک طوری از دست می‌ده. حادثه. تصادف. مرگ. بیماری. آد‌م‌ه دیگه نیست. کامل نیست. نشونه‌هاش هستن. نشونه‌های لعنتی‌یه داغون کننده‌اش تا همیشه هستن... بوی عطرش، وقتی داری از کمد، لباس‌هاش رو جمع می‌کنی، باقی مونده‌ی موهاش از برسی که دیگه مالِ هیچ‌کس نیست. حضورش، سایه‌اش، تا همیشه روی زندگی‌ت، همراهت می‌مونه توی عکس‌ها، نوشته‌ها، خیابونا، رستورانا، فصل‌ها، سفر رفتن‌ها...
هر کس آدمِ زندگی‌ش رو یک طوری از دست می‌ده. سفر، فاصله، غربت... آدمه دیگه نیست. هست. نصفه‌نیمه‌است. فاصله‌دار شده همه‌چی، تصویرا دیگه یکی نیستن، توی همون آسمونی نیست که تو هستی، نمی‌تونی براش تعریف کنی امروز توی آسمون چند‌تا ابر دیدی که شبیه قلب بودن و نو دوربین‌ت همراهت نبوده تا شریک‌ش کنی... از پشتِ پنجره‌اش نمی‌تونه همون ماه‌ی که تو می‌بینی توی همون دقیقه و ثانیه ببینه. صدا‌ها هی بغض‌دار می‌شن و گاهی آدمه کم‌کم رنگ می‌بازه... آبی‌پر رنگ بوده. می‌شه آبی آسمونی، می‌شه سفید و بعدش دیگه نیست ...
هر کس آدمِ زندگی‌ش رو یک طوری از دست می‌ده. صبح بلند می‌شه و یادش می‌افته دی شب آدم‌ش رو جا گذاشته، یا آدم‌ه جاش گذاشته. زیر نورِ تیر‌های بلندِ برق، چشماش و بسته و بی‌خداحافظی راه شو کشیده و رفته... بدون هیچ حرفی... از جاش بلند می‌شه و تکرار می‌کنه، آدما می‌یان که برن... نمی یان که بمون‌ن و ...

هر کس آدمِ زندگی‌ش رو یک طوری از دست می‌ده ... بعدش با خودش فکر می‌کنه، سفر رفته. یا حادثه‌یی از‌ش گرفته ...بعدش لابد اشکِ هست. روزای سخت هست. لابد یه آهنگی رو هم همراه می‌کنه با خودش...

پیدام نکن اما... من با خودم هم دشمن‌ام...
10:12 PM + |