بذار...
شده در حضور کسي دلت تنگش باشه؟ شده توي جمعي باشي و هنوز خداحافظي نکرده يه بغضِ گنده بياد و هي تو دلت بخواد اينپا اونپا کني که وقتِ لعنتييه خداحافظي نرسه؟ شده کسي بهونهي تو باشه که راهها طولاني بشن و هيچوقت نرسن؟ شده مثلا دارین کنار هم راه میرین و یکدفعه به بهونههه بگی، راستی! اینو بهت گفته بودم؟ یا روبروی هم نشسته باشین و ماگهای پر از شکلاتِ داغتون و نگاه کنین، بعد یکهو با هم تو چشمای هم نگاه کنین و بخواین یه چیزی واسه هم تعریف کنین؟ که خب اولش مجبورین تعارف کنین حتی، که اول تو بگو، نه! تو اولتر شروع کردی و ... آخرش هم یکیتون شروع به تعریف ِ یه خاطرهیی از روزای دورش کنه – شاید هم نزدیک- که همین حرفایی که یکدفعه سر باز میکنن و به کلام مییان میتونه دلتنگی رو آروم کنه، شده که همین فرصتهای نزدیکتر شدن رو هم ازش دریغ کرده باشی؟ برای من شده ...
این دلتنگییه باید باشه انگار که اگر باشه شايد از خودت و بهونهت دريغ نکني فرصتهات رو...
اينا دلتنگيهاي خووبن. که اگر هميشه باشن، شاید، شاید،آگاهانهتر دوستي کني، بگيش.
اما نمیگی. بعدش دلتنگیهای آه دار میرسن. روزات همراه با آه هاي کشدار و افسوس میشه. که يادت مییارن از خودت دريغ کردي، و از ديگري هم ... ديگري نيست، يا هست و دوره. نميرسه دستت بهش که برگردوني بياري، بشوني کنار خودت و دستش و بگيري و بگي، دلم تنگ بود... نرو. بذار نبضِ روزهامون توي دستِ هم بزنه ...
دارم از اين قبيل دلتنگي هاي آاااه دار ..
اين آقاي"آه" هم که هيچوقت نميياد. فقط مال قصههاي صمد آقاي بهرنگييه و کتاب هاي کودکي ...
دلم آدمهاي توي کتابها را ميخواهد.
منم...
M
8:20 PM +