از حصار وجودشان اطمینان بگیریم...
شاید امروز صبح از سر صبح یاد شما بودم...
دل آدم که البته همیشه خدا یک جورهایی تنگ هست، منتها آدم اغلب یا این دلتنگی را پس می‌زند و یا مثل درد کهنه وجودش را فراموش می‌کند، تا ناگهان اتفاقی بیفتد، بویی به مشام آدم برسد، آهنگی از پنجره‌ای بازمانده به گوش برسد، عکسی را آدم ببیند در راه یا چهره‌ای را تا این دلتنگی دوباره با تمام وزن بر سر آدم آوار شود... پس پریروزها در این بازار میوه با خانمی روبه‌رو شد، که چشم‌های گرم و پیشانی بلندش آنچنان یاد‌آور خواهرک از دست رفته‌ام بود که رفتم و برگشتم تا باز از روبرو چند لحظه بهش نگاه کنم، که بعدش البته تا ساعت‌ها با یاد آن خواهر نازنین همراه باشم ...
گاهی هم ندایی از دوستی آدم را دو‌هوا می‌کند، مثل این تلفن امروز صبحی شما که ما را پر داد و پاشدم و زدم بیرون و آمدن به محله‌های خلوت که در و دیوار با فکرهای آدم معارضه ندارند...

آمدیم و نشستیم، تنها در کنجِ آن اتاقک جنبی و به آقای قهوه‌خانه‌چی گفتیم، خواهش کردیم که عنایاتِ خویش را شامل حال ما سازد و نوعی شربتِ خاص این سرزمین را که متشکل از جوهر چند گیاه خوشبو‌ست و رنگِ لیمویی دارد، خواهش کردیم که این را سریعا به ما برساند که یاد دوست را در کنارمان علم کنیم، که یک دو سه پنج یار مهربان را از گوشه و کنار فرا‌بخوانیم و بر این نیمکت‌ها، زیر این روشنایی تلطیف شده، در اطرافِ خودمان بنشانیم و از حصار وجودشان اطمینان بگیریم و دل‌مان به گرمی‌ای که از چشم‌هایشان بر سر فرسوده‌مان نثار می‌شود، گرم شود، جوان شویم، شاید...


پَر ملخی/ پرویز دوایی/ شهروند69
12:43 PM + |