همین همیشهی بیشكیب
سختمه برم دنبالِ آدمهام که نگهشون دارم. بلد نیستم برم جلوشون بیاستم و بگم – نه اصلن این وقتا کلمه از کجا بیارم؟- برم روبروشون بیاستم و توی چشماشون زل بزنم و بذارم از توی نگاهم همه چیز رو بخونن، که بمونن، که حالا نرن و کمی بیشتر مدارا کنن... نه. بلد نیستم بجنگم برای دقیقهای بیشتر کنارم داشتنشون، خواستنهام، رابطههام، دوستیهایی که عمیقتر میخوام و نمیگمشون ...
خستهام... شكایت نمی كنم، اما،آیا واقعاً نشد كه در گذر ِ همین همیشهی بیشكیب،دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟..به اندازه زنگی...واقعاً نشد؟
دلم نازکشده زیاد هم... تلنگر نمیخواد، هوای رفتنت هم میشکنتم، اما کنار میکشم و پشت میکنم به همهی راههایی که تو رو از من میگیرن... نه، دنبالت نمییام، همینجا کنار بغض و گریه، تو رو که تار شدی، رفتنت رو نگاه میکنم ...
پ.ن. نوشتهی ایتالیک شعری از یغما گلرویی.
M
11:40 PM +