لاکردار اگه بدونی هنوز چهقدر دوستت دارم
لاکردار اگه بدونی هنوز چهقدر دوستت دارم
برای صحنه اقدام به قتل مهشید در هامون به سختی توانستیم ساختمان نیمهکارهای مشرف به آپارتمان مهشید پیدا کنیم تا صحنه تیرانداری را از آنجا بگیریم. وسایل صحنه را با زحمت زیاد از پلههای نیمهکاره ساختمان بالا بردند و آماده فیلمبرداری شدیم. شرایط ساختمان جوری بود که امکان تکرار برداشت را نداشتیم. کل صحنه هم یه دیالوگ بیشتر نداشت. این صحنه را گرفتیم و آمدیم پایین. سپیده زده بود و همه وسایل را جمع کرده بودند که یک دفعه گفتم:" وای آقای مهرجویی، جملهء اصلی را یادم رفت بگویم..لاکردار اگه بدونی هنوز چقدر دوستت دارم..." مهرجویی با تعجب گفت:" آنقدر اسیر ایده پله شمردن شدیم که دیالوگ اصلی یادمان رفت." همه گروه حتی منشی صحنه تیزهوش و حواسجمع فیلم، به طرز عجیب و غیرعادی یادشان رفته بود جمله اصلی را نگفتهام. بعد از کلی فکر کردن یادمان آمد که در این صحنه یک نما از تفنگ داریم که لب من در کادر نیست و قرار شد سر یکی از صحنههای فضای آزاد این جمله را بگویم و بعدا میکساش کنند. گذشت تا چند وقت بعد که درست قبل از شروع فیلمبرداری صحنه پرت کردن اسلحه در تپه داشتیم با مهرجویی در بیابان قدم میزدیم و من گفتم: " آقا الان موقعش رسیده که آن جمله را ضبط کنیم." مهرجویی انگار یادش رفته بود و پرسید:" کدام جمله ؟" جواب دادم:" لاکردار، اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم." گفت:"آره،آره، انگار وقتشه." بعد رو کرد به دستیارش و گفت:" امیر سیدی، اون جمله را الان میگیریم." سیدی پرسید کدام؟ مهرجویی بلند گفت: لاکردار، اگر میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم. سیدی برگشت طرف صدابرار که میپرسید چی رو باید بگیریم. امیر داد میزد: لاکردار، اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم. حالا من و مهرجویی زل زدهایم به این میزانسن و ردوبدل شدن این جمله . صدابردار هم به آسیستانش همان جمله را گفت. هر دفعه که این تکرار میشد، مهرجویی رو میکرد به من و میگفت:" شنیدی، اون هم جمله رو کامل گفت." مهرجویی وسط بیابان نشسته بود میکوبید روی پایش و میگفت: " ببین چهقدر دنیا قشنگ میشد اگر همهء آدمها فرصت میکردند همین یک جمله را به هم بگویند: لاکردار، اگه میدونستی هنوز چقدر دوستت دارم."
از میان حرفهایش(خسرو شکیبایی)/مجله فیلم شماره 382
M
10:15 AM +