دلِ ناماندگارِ به تنگ آمده
خواستنیهای این دنیایم کم نیستند. اما بزرگترینشان خواستن تو بود. پر رنگ ترینشان، به زبان نیامدهترینشان ..
در مقابل خواستنیهایم الکنم. نگو که نیستم! میدانی، حسرت داشتههای دیگران را نخوردهام هیچوقت. خوشیها و کنار هم بودنهاشان، نگاهشان که برقِ دیگری دارد وقتی از داشتنیهاشان برایم حرف میزنند. حسرتِ قابلیتِ دچار شدنِ اطرافیانم را چرا اما میکشم گاهی... که چه زود دچار می شوند. این که از کنار هم که می گذرند، مکث میکنند، دچار میشوند و ماندگار... خوش است این ماندنها.. هرچند کوتاه و تمام شدنی ... من اما فقط گذشتهام از راههایی که مرا به کسی، چیزی، که گمان کردم مالِ من است یا قرار است که باشد میرسانده ... چرا ماندگار نمیشود این دلِ ناماندگارِ به تنگ آمده؟ بعد از گذشتنها تنها بهانهگیرِ نبودنها میشود. خودش را خراش میدهد، دیگرانش را هم که این همه نزدیکاند و صبورند و این همه مهربان... دلش را هم که این همه گریزان مانده از اهلی شدن... دلم قرار میخواهد شاید که این همه بهانهگیر شده، نه! دلم رفتن میخواهد، بریدن از همه. از بندها. دلم هجرتمیخواهد شاید، از سرزمینی که تو را از من میگیرد و مرا به تو نمیرساند ...
دلم سکوت میخواهد، سکوتی که تو را برایم زمزمه کند ...
M
10:24 AM +