نشسته روبروم و با ماگِ پر از شکلات تلخش بازی میکنه.- انگشتِ اشارهاش رو تا نصفه روی لبهی ماگ میکشه و دوباره برمیگردونتش سر جای اولش و بعد نوبت انگشتِ کنارییه اشارهست که کشیده بشه روی لبهی ماگ و تا آخر که همه انگشتها یه دورشون رو رفته باشن و باز از اول – توی چشمهام زل میزنه و ادامه میده: میدونی گاهی لازم داری به گذشتهات چنگ بزنی. به دستخطی، خیابونی، رستورانی، درختی، کلمهیی چیزی پیدا کنی و بهش چنگ بندازی تا توی اون لحظهی خاص خم نشی، نیوفتی .. یه کم از باقی موندهی شکلاتِ تلخش رو مزهمزه میکنه و همینطور که نگاهش بهمه میگه، گاهی هم خب چیزی پیدا نمیکنی که بهش چنگ بندازی و ... میدونی این وقتا مجبوری به خودت چنگ بندازی تا نشکنی، تا بتونی ادامه بدی. نمیتونی جابزنی و بیخیالِ همه چی بشی و بری توی خاکی. بستگیهات نمیذارن که دلبکنی و خلاص!
دیگه حواسم به انگشتهاش نیست. ردِ چنگی رو که روی دستش مونده دنبال میکنم و به جای چنگهای دیگهیی فکر میکنم که عمیقتره و من نمیبینمشون.
بستگی، کلمهی من نیست. اما از وقتی دوستی به کارش برد انگار کلمهی من هم شده...
M
12:42 AM +