می خواد سوار ماشینای خطی بشه، همون ماشینا که مسیرشون تعریف شده است- سید خندان، ولیعصر و بر عکس- می خواد میرزای شیرازی پیاده بشه و چون اولین نفره توی صف، می ره کنار تا بقیه بیان و سوار بشن و خب مسافرای دیگه که سختشونه با کاپشن و لباس گرمای ِ دیگه یی که تنشونه خودشون رو ببرن، ته تاکسی، یه نگاه- از اونا که می گه این دیگه کی یه!- بهش می کنن و یکی شون هم یه چیزی زیر لب می گه که، خب مفهوم نیست. اون که می خواد میرزای شیرازی پیاده بشه، همون سر می شینه و در رو هم، آروم می بنده که صدای آقای راننده در نیاد. توی ماشین هیچ کس حرف نمی زنه، فقط یک بار، زنگ ِ موبایلِ آقای راننده سکوت رو می شکنه که، خب جوابش رو هم نمی ده! بعدش که می رسن سر میرزای شیرازی، می گه، ممنون. پیاده می شم و این جاست که، چهار تا چشم بر می گردن و با یه نگاه مهربون که توش انگار هم تشکره- واسه این که باز مجبور نیستن توی این هوای سرد پیاده و سوار بشن- هم یه کوچولو معذرت خواهی- معذرت خواهی یه مال ِ اونی بود که، اون اول زیر لب یه چیزی بهش گفته بود- نگاش می کنن ... -نمی دونم حالا واقعا این چیزا توی نگاه ِ مسافرای غریبه بود یا اون دوست داشت این جوری واسه خودش فکر کنه!!- حواسش هست، در تاکسی رو آروم می بنده و پیاده می شه...
مسافره واسه این می خواست میرزای شیرازی پیاده بشه که، خودش رو ببره پیاده روی. وقتی تاکسی دور می شه، جوراب ِ آی پادش رو تنش می کنه و صدای آهنگش رو هم بلند می کنه، دستاش و می کنه توی جیب ِ کاپشنش و به خودش می گه، امروز با شعر ِ تخته وایت بردِ ، نشر چشمه، فال می گیرم. دماغش رو توی شال گردنش فرو می کنه و راه می افته ...
پ.ن. فالِ مسافره رو اینجا هم نوشته...
M
1:11 PM +